نقد فیلم نقد فیلم a bronx tale نقد فیلم یک داستان برانکسی نقد و بررسی فیلم

">«يك داستان برانكسي»در سينما يك «رابرت دنيرو» در اين فيلم كارگرداني مي‌كند

">«يك داستان برانكسي»در سينما يك 
«رابرت دنيرو» در اين فيلم كارگرداني مي‌كند

">نخستين و تنها فيلم ساخته رابرت دنيرو بازيگر سرشناس هاليوود در برنامه «سينما يك» اين هفته به نمايش درخواهد آمد. به گزارش سرويس تلويزيون ايسنا، «يك داستان برانكسي» نام فيلمي است كه رابرت دنيرو آن را در سال 93 كارگرداني كرده است. اين فيلم ماجراهاي محله‌اي در نيويورك آمريكا با نام برانكس را نشان مي‌دهد كه تعدادي از خلافكاران، گنگسترها و قاچاقچيان حرفه‌ايي در كافه‌هاي آن جمع مي‌شوند. پسر بچه‌اي كه در نزديكي اين كافه زندگي مي‌كند به اين افراد علاقمند مي‌شود و در سن جواني به آنان مي‌پيوندند، اين در حالي است كه عشق دختري سياهپوست را به دل دارد. در اين فيلم علاوه بر خود رابرت دنيرو بازيگراني چون، چازپالمينتوي، لپلو بارنكاتو، فرانسيس كاپرا، جوپشي به ايفاي نقش پرداخته‌اند. فيلم «يك داستان برانكسي» پنجشنبه در قالب برنامه «سينما يك» از شبكه اول سيما پخش خواهد شد و مورد نقد و بررسي قرار مي‌گيرد. زندگي و مروري بر آثار رابرت دنيرو در طول فعاليت‌هاي هنري از ديگر بخش‌هاي برنامه «سينماي يك» اين هفته در بخشن معرفي فيلمساز پخش خواهد شد.

">نقد و بررسی فیلم یک داستان برانکسی / A Bronx Tale

">نگار 1373

">نگار 1373

">نویسنده انجمن رمان ۹۸

">نویسنده انجمن

">

">عضویت

">8/8/19

">ارسال ها

">1,575

">امتیاز واکنش

">13,703

">امتیاز

">323

">محل سکونت

">همدان

">زمان حضور

">53 روز 37 دقیقه

">16/10/20

">نویسنده این موضوع

">


">در ابتدای دیدن هر فیلم باید بدانیم ما از یک فیلم، چه چیزی می‌خواهیم. اکشن، درام، دیالوگ محور، دوست داشتنی یا همه‌ی اینها با هم.
اینکه رابرت دنیرو یک بازیگر دوست داشتنی‌ست شکی نیست؛ اما فیلمی که می‌سازد نیز این ویژگی را دارد؟

فیلم از نظر من سبک فیلم “sleepers” یا "خواب روها" با نمایش محله شروع می‌شود و مخاطب را برای یک فیلم آرام آماده می‌کند. در ابتدا به نظر می‌آید رابرت دنیرو نقش اصلی فیلم را بعنوان راننده اتوبوس ایفا می‌کند اما اشتباه ما اینست که نه نقش اول را درست حدس زدیم نه سبک فیلم را.
پسرِ رابرت دنیرو "کالیجِو" فردیست که فیلم حول محور او و روابطش می‌گردد. پسری که الگوی خود را در کافه‌داری به اسم "سانی" می‌بیند و همیشه او وآدم‌هایش را تحت نظر دارد.

ما چیزی که از فیلم می‌خواهیم احساس صمیمیت است؛ اینکه ابتدا بتوانیم کارکترها را همانند کارکترهای پدرخوانده باور کنیم، خلافکارهایی که دوست داریم، کارگرهای زحمت کش و بچه های کله شق.
اما خانواده‌ی پسربچه از نزدیک شدن به تبهکار برانکس خودداری می‌کنند و ما در اینجا نمی‌دانیم سانی واقعا چطور آدمی‌ست. تا اینکه سانی کسی را میکشد و پسربچه شاهد ماجرا باید از بین چند مظنون به قتل قاتل را شناسایی کند. او وقتی به سانی میرسد از دست پلیس ها اورا نجات داده و لو نمیدهد.
نگاه ها، صحنه ها و اتفاقتی که بین پدر و پسر پیش میاید بسیار آشناست.
اینکه ما پدر را قویترین فرد میدانیم و وقتی پدر در مقابل قویترین فرد محل قرار میگیرد ناخودآگاه میدانیم وارد چه ماجرایی میشود.
بعد از آن سانی وارد دنیای ساده ی پدر و پسر میشود و برای پسر بچه اسم میگذارد
میشود گفت این تنها باریست در فیلم که فک می‌کنیم سانی آدمِ درستی نیست و خودخواه است.

سانی پسربچه را پیش خود می‌اورد و لورنزو (رابرت دنیرو) نمی‌خواهد این اتفاق بیوفتد و اختلافی بین آنها در می‌گیرد و از اینجا پسربچه بین پدر و الگو مرز می‌گذارد: پدر نقطه قابل ِاتکا و سانی الگویی قابل احترام. "کالیجو" با این دو مرد بزرگ می‌شود ک با دوستانش تفاوت دارد.
سانی میخواهد از او فردی را بسازد که همه دوستش داشته باشند. چیزی که همیشه میگوید اینست که اگر از تو بترسند بهتر از آنست که دوستت داشته باشند.
اما مشورت های همزمانی که "کالیجو" از پدر و سانی می‌گیرد بسیار آن دو را نزدیک نشان میدهد.
یک مورد آن مشورت‌هایی‌ست که راجب قرار گذاشتن با دختری که از او خوشش آمده است.

قرار نیست فقط فیلم را دید و گذشت، ما از دیالوگ‌هایی حرف میزنیم که خاطره می‌شوند
صحنه هایی که یادمان میماند و بخش هایی که یاد می‌گیریم.
فیلم پر از صحنه‌های ماندگارست .صحنه ی شناسایی قاتل در ابتدای فیلم، صحنه ی قماربازی در زیرزمین کافه، صحنه ای که در پیست اسب دوانی اند، صحنه ی ترسیدنِ آشوبگرانی که به کافه ی سانی می‌ایند، حرکات دستِ سانی، صحنه ای که عشق "کالیجو" در را برای او باز می‌کند و صحنه‌ی آخر فیلم.

آخر فیلم هم کلیشه نیست؛ انگار نمی‌شود از این فیلم ایراد گرفت. بعضی فیلم‌ها طوری در ذهن آدمی جای می‌گیرند که آدم خجالت می‌کشد از آن بد بگوید و شاید حتی نمی‌تواند این کار را انجام دهد.
بازیِ بازیگران بسیار خوب، فضای فیلم گرم و کارگردانی کم نقص است.
دیالوگ‌های فیلم هم به یاد آدم می‌ماند. رابرت دنیرو بخشی از زندگی یک فرد از برانکس را به ما نشان می‌دهد اما بهتر است بگوییم آدمهایی که در این فیلم هستند مصداقی از آدم های دور و برِ ما می‌مانند:
بدشانس، زحمتکش، دوست داشتنی و خاص، مثل قصه‌ای از برانکس.

منبع: سلام سینما
به قلم: نادر آقا زاده

چاز پالمینتری

چاز پالمینتری

۳۹ زبان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

چاز پالمینتری
Chazz Palminteri 2011 Shankbone.JPG
نام اصلیCalogero Lorenzo Palminteri[۱]
زمینه فعالیتسینما
تولد۱۵ مهٔ ۱۹۵۲ ‏(۷۰ سال)
برانکس، نیویورک، ایالات متحده آمریکا
ملیت ایالات متحده آمریکا
پیشهبازیگر
سال‌های فعالیت۱۹۸۴-حال
همسر(ها)Gianna Ranaudo (ا. ۱۹۹۲)
فرزندانDante Lorenzo and Gabriella Rose
وبگاه رسمیwww.chazzpalminteri.net
صفحه در وبگاه IMDb

چاز پالمینتری (انگلیسی: Chazz Palminteri؛ زادهٔ ۱۵ مهٔ ۱۹۵۲) هنرپیشه، کارگردان و پدیدآور اهل ایالات متحده آمریکا است. وی از سال ۱۹۸۴ میلادی تاکنون مشغول فعالیت بوده‌است.

دکتر جعفر صابری در خصوص کار فر هنگی

کی-پکس

کی-پکس (فیلم)

۳۰ زبان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

کی-پکس
K-PAX
Kpax.jpg

پوستر اکران

کارگردانئی‌یین سافتلی
تهیه‌کنندهلارنس گوردون
رابرت اف. کولزبری
لوید لوین
فیلمنامه‌نویسچارلز لیویت
بر پایهکی-پکس
رمان ۱۹۹۵
اثر جین برور
بازیگرانکوین اسپیسی
جف بریجز
ماری مک‌کورمک
الفری وودارد
سلیا وستون
برایان هوی
دیوید پاتریک کلی
پیتر گرتی
ساول ویلیامز
ویلیام لاکینگ
موسیقیادوارد شیرمور
فیلم‌بردارجان ماتیسون
تدوین‌گرکریگ مک‌کی

شرکت
تولید

اینترمیدیا
لارنس گوردون

توزیع‌کنندهیونیورسال استودیوز

تاریخ‌های انتشار

  • ۲۶ اکتبر ۲۰۰۱

مدت زمان

۱۲۱ دقیقه
کشورآمریکا
آلمان
زبانانگلیسی
هزینهٔ فیلم۶۸ میلیون دلار[۱]
فروش گیشه۶۵٬۰۰۱٬۴۸۵ دلار[۱]

کی-پکس (انگلیسی: K-PAX) فیلمی در ژانر علمی–تخیلی و معمایی به کارگردانی ئی‌یین سافتلی است که در سال ۲۰۰۱ منتشر شد. فیلم کی-پکس داستانی پرتعلیق را روایت می‌کند که بر مبنای رابطه یک پزشک و بیمار وی شکل می‌گیرد.[۲]

خلاصه داستان[ویرایش]

«پرات» (کوین اسپیسی)، مردی که مدعی است از سیارهٔ «کی ـ پکس» به کرهٔ زمین آمده، پس از یک حادثهٔ جیب‌بری در ایستگاه قطار نیویورک، روانه بیمارستان روانی میشود و «دکتر مارک پاول» (جف بریجز) وظیفهٔ مراقبت از او را به عهده می‌گیرد. وقتی دارو و درمان در اصرار «پرات» به این‌که موجودی است فضائی که از دنیایی دیگر برای بررسی اوضاع و احوال زمین فرستاده شده، تغییری به وجود نمی‌آورد، «پاول» رابطه‌ای صمیمانه‌تر با مریضش ایجاد می‌کند و نسبت به او کنجکاوتر می‌شود. از سوی دیگر، آشکار می‌شود که حضور «پرات» در بیمارستان روانی، تأثیر آرامش‌بخشی بر سایر مریض‌ها گذاشته‌است. «پاول» که در بدو امر اعتقاد داشته «پرات» بیمار هذیان‌گوئی است که قابلیت درمان شدن را دارد، پس از مدتی به صرافت می‌افتد نکند داستان مریض عجیب و غریبش، حقیقت داشته باشد. به‌خصوص که دکترهای بیمارستان پی برده‌اند «پرات» از قابلیت شگفت‌انگیز رؤیت نور ماورای بنفش برخوردار است.

اوج داستان در جایی اتفاق می‌افتد که روانپزشک او، وی را با تعدادی از دوستانش که دانشمندان ستاره‌شناس هستند در یک آسمان‌نما آشنا می‌کند. این دانشمندان با ناباوری از پروت می‌پرسند از کدام سیاره آمده‌است و او مدار سیاره ادعایش را رسم می‌کند و دانشمندان متوجه می‌شوند این مدار با مدار سیاره‌ای فراخورشیدی که بتازگی کشف و خبر آن هنوز اعلام نشده‌است، سازگاری دارد.

با نزدیک شدن به زمانی که «پرات» ادعا می‌کند باید زمین را ترک کند، «پاول» بیش از پیش به این فکر می‌افتد که تا آن تاریخ، یک موفقیت بزرگ در زمینهٔ درمان بیماری‌های روانی باید اتفاق بیفتد.