شاپور قریب

شاپور قریب

۲ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

شاپور قریب

زادهٔ۱۹ آذر ۱۳۱۱
سمنان

درگذشت۱۶ خرداد ۱۳۹۱(۷۹سالگی)
تهران

علت مرگبیماری آلزایمر

ملیتایرانی

پیشهکارگردان و هنرپیشه

سال‌های فعالیت۱۳۴۷–۱۳۹۱

همسر(ها)نوشین امیرقاسم خانی

فرزندانعلی

قبر شاپور قریب در قطعه هنرمندان بهشت زهرا

شاهپور قریب (۱۹ آذر ۱۳۱۱ در سمنان – ۱۶ خرداد ۱۳۹۱ در تهران) کارگردان و هنرپیشه ایرانی بود.[۱][۲]

زندگی‌نامه[ویرایش]

شاپور قریب در سال ۱۳۱۱ در سمنان به دنیا آمد. او از پانزده سالگی فعالیت خود را در زمینه تئاتر آغاز کرد. در فیلم موطلایی شهر ما دیالوگ نوشت، سپس دستیار مهدی امیرقاسم خانی شد. در فیلم چرخ بازیگر نیز که به کارگردانی مهدی امیرقاسم خانی بود علاوه بر نوشتن بیشتر پرده‌ها، موفق به بازی گرفتن از بازیگران شد که پس از آن طرز کار وی مورد توجه قرار گرفت. سپس با دستیاری جلال مقدم در فیلم سه دیوانه فعالیت هنری خود را ادامه داد و پس از بیست و اندی سال کار در تئاتر و سینما نخستین فیلم سینمایی خود را ساخت.

وی در دورانی که فشار زندگی او را در تنگنا گذاشت، از تهران به مشهد رفت و سال‌ها با خانواده‌اش، در مشهد زندگی کرد [۳].

اصغرفرهادی که سال‌ها پیش فیلمنامه او را شاپور قریب کارگردانی کرده بود، هم در جشن سینمای ایران از وی یاد کرد و جوایز نقدی‌اش را به او اهدا کرد، و هم پس از گرفتن جایزه اسکار و برگشت به ایران، به همراه عزت الله انتظامی به ملاقات او رفت[۴].

او در ۱۶ خرداد ۱۳۹۱ در سن ۷۹ سالگی به علت بیماری آلزایمر درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

فیلم‌شناسی[ویرایش]

سینما[ویرایش]

  • ایستگاه آخر (اپیزود ملاقات) (۱۳۸۹)
  • سوگند (۱۳۸۷)
  • کفش‌های جیرجیرک‌دار (۱۳۸۱)
  • اشک و لبخند (۱۳۷۳)
  • خانواده کوچک ما (۱۳۷۰)
  • بازگشت قهرمان (۱۳۶۹)
  • سایه‌های غم (۱۳۶۶)
  • بگذار زندگی کنم (۱۳۶۵)
  • سه ماه تعطیلی (۱۳۵۶)
  • بت‌شکن (۱۳۵۵)
  • هفت‌تیرهای چوبی (۱۳۵۴)
  • مرد شرقی و زن فرنگی (۱۳۵۴)
  • ممل آمریکائی (۱۳۵۴)
  • خروس (۱۳۵۲)
  • غریبه (۱۳۵۱)
  • بدنام (۱۳۵۰)
  • کاکو (۱۳۵۰)
  • رقاصه شهر (۱۳۴۹)
  • عروس بیانکا (۱۳۴۹)
  • دختر شاه پریون (۱۳۴۷)

تلویزیون[ویرایش]

سال تولیدنام مجموعهسمتتوضیحات

۱۳۸۳بابای خجالتیکارگردانسیمای مرکز زنجان

۱۳۸۳مروارید سرخکارگردانبه همراه
مسعود رسام

۱۳۸۰دردسرهای طلاییکارگردانسیمای خانواده
شبکه یک

۱۳۸۰بازی پنهانکارگردانشبکه تهران

۱۳۷۸خانه بختکارگردان

۱۳۷۸روزگار جوانیکارگردان

بازیگر

به همراه
اصغر توسلی

۱۳۷۷نرگسکارگردانسیمای خانواده
شبکه یک

۱۳۷۵عکاسخانهکارگردان

۱۳۷۵صدای صنوبرکارگردانگروه کودک و نوجوان
شبکه دو

۱۳۵۶مستنطقکارگردانبه همراه
عباس جوانمرد
پخش نشده

دستیار کارگردان[ویرایش]

  • سه دیوانه (۱۳۴۷)[۵]

شاپور قریب،

یادی از خوبان

شاپور قریب، خالق «هفت تیرهای چوبی»، هنرمندی در فقر و انزوا !

امروز 16 خردادماه سالمرگ یکی از قدیمی ترین کارگردان های سینماست؛ هنرمندی که پس از سالها فعالیت در فقر و انزوا دیده از جهان فرو بست. یادش گرامی!

به گزارش خبرنگار سینمایی دیباچه، امروز سالمرگ یکی از قدیمی های سینماست. هنرمندی که از تئاتر به سینما آمد و طی سالهای فعالیتش فیلمهای زیادی ساخت؛ تا به این ترتیب نام خود را در کنار پرآوازگان این عرصه ثبت کند، که کرد! شاپور قریب! مردی که عمر خود را صرف سینما کرد و در بیماری و فقر و انزوا از دنیا رفت.

شاپور قریب، خالق «هفت تیرهای چوبی»، هنرمندی که در فقر و انزوا مرد!

شاپور قریب در سال 1311 در سمنان به دنیا آمد و از پانزده سالگی خاک صحنه خورد. قریب سینما را با دیالوگ نویسی برای فیلمها آغاز کرد و پس از آن دستیار کارگردان شد و زمانی که بازیگردانی هنوز تعریف خاصی نداشت در برخی از فیلمها بازی گرادنی می کرد. پس از آن دستیار جلال مقدم، یکی از بهترین کارگردان های زمان خودش شد و پس از بیست سال تجربه اندوزی نخستین فیلمش را ساخت.

«دختر شاه پریون» نخستین فیلم قریب بود و در سال 1347 ساخته شد؛ اثری جوان پسند که قصه آن درباره دزد جوانی است که قصد سرقت کلکسیون دختر ثروتمندی را دارد؛ اما عاشق او می‌شود و اجازه نمی‌دهد که همدست او کلکسیون را برباید.

شاپور قریب طی سالهای 1349 تا 1354 فیلمهای «عروس بیانکا»، «کاکو»، « بدنام» و « غریبه» را ساخت و پس از آن با فیلم «هفت تیرهای چوبی» که از نظر منتقدان بهترین اثرش محسوب می شود توانایی های خود را به رخ کشید.

فیلم «هفت تیرهای چوبی» درباره زندگی بچه‌های نزدیک ایستگاه راه آهن است که زندگی آنها با آمدن تلویزیون و جمع شدن همه خانواده ها در یک خانه و دیدن صحنه های اکشن فیلم‌های وسترن، دچار تغییراتی می شود.

شاپور قریب پس از انقلاب نیز یکی از فعلان سینما بود و فیلم های « بگذار زندگی کنم»، «سایه‌های غم»، « روزهای بلند انتظار»، « بازگشت قهرمان»، « خانواده کوچک ما»، «اشک و لبخند» و «سوگند» را ساخت و «ایستگاه آخر» آخرین اثری است که از او به یادگار مانده است. البته سریال «روزگار جوانی» نیز یکی از آثار ماندگار قریب است که در سال 1377 ساخته شد و بازیگرانی چون بهزاد خداویسی، امین حیایی، نصرالله رادش، کیهان ملکی و زنده یاد حسن جوهرچی در آن ایفای نقش کردند.

شاپور قریب در سالهای آخر عمرش آلزایمر گرفت و در فقر به سر می برد. این هنرمند ارزنده سینما در روز 16 خرداد 1391 جان به جان آفرین تسلیم کرد و پیکرش با حضور برخی از بزرگان سینما غریبانه در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

یادش زنده است پس زنده است. روحش شاد!

هفت‌تیرهای چوبی

هفت‌تیرهای چوبی

افزودن زبان‌ها

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

هفت‌تیرهای چوبی

کارگردانشاپور قریب

تهیه‌کنندهکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

بازیگرانعبدا.. یاقوتی
حسین حاجیان

موسیقیاسفندیار منفردزاده

توزیع‌کنندهکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

تاریخ‌های انتشار

۱۳۵۴

مدت زمان

۴۸ دقیقه

کشورایران

هفت‌تیرهای چوبی فیلمی به کارگردانی شاپور قریب محصول سال ۱۳۵۴ است.[۱]

خلاصه داستان[ویرایش]

داستان فیلم در مورد زندگی بچه‌هایی است که نزدیک ایستگاه راه‌آهن زندگی می‌کنند. زندگی آن‌ها با آمدن تلویزیون و جمع شدن همه خانواده‌ها در یک خانه و دیدن صحنه‌های اکشن فیلم‌های وسترن، تغییر می‌یابد.[۲][۳]

بازیگران[ویرایش]

  • عبدالله یاقوتی
  • حسین حاجیان
  • سیمین مسافری
  • مهین عشایری

منابع[ویرایش]

  1. ↑ «هفت تیرهای چوبی». دریافت‌شده در ۱۳ مارچ ۲۰۱۱. تاریخ وارد شده در |بازیابی= را بررسی کنید (کمک)
  2. ↑ «توضیحاتی در باره فیلم هفت تیرهای چوبی در وبگاه کانون پرورش فکری». بایگانی‌شده از اصلی در ۱۸ آوریل ۲۰۱۵. دریافت‌شده در ۷ اکتبر ۲۰۱۲.
  3. ↑ هفت تیرهای چوبی در وبگاه IMDB

فیلم‌های برتر ماه قبل

فیلم‌های برتر ماه قبل

ـ زندگی‌های گذشته Past Lives (یادداشت)

ستاره‌ها: ۴ از ۵

و (اینجا) درباره‌ی این فیلم‌های خوب

ـ ژان دو باری (Jeanne Du Barry)

ـ هشت کوه (The Eight Mountains)

ـ دریای سوزان (The Burning Sea)

ـ دزدی قرن (The Heist of the Century)

ادامه نوشته

کوتاه درباره‌ی چند فیلم‌؛ نودوهشت

فرستاده شده توسط damoon در تاریخ مهر ۲۸, ۱۴۰۲ در یادداشت‌های کوتاه | بدون دیدگاه | 199 بازدید

کوتاه درباره‌ی چند فیلم‌؛ نودوهشت

۱

  • نام فیلم: اورکا
  • کارگردان: سحر مصیبی
  • محصول: ۱۴۰۰

شرح زندگی واقعی الهام اصغری است که هدفش ثبت رکورد گینس برای شنا با دستان بسته در آب‌های آزاد است. او برای این کار مجبور است فضای مردسالارانه، متعصبانه و جاهلانه را بشکند.

ما از دیدن حماقت‌ها حرص می‌خوریم. از تماشای آن مسئول بلندپایه‌ی ورزش زنان که خودش هم زن است اما ذهن بیمارش اجازه‌ی فعالیت به بانوان را نمی‌دهد، آتشی می‌شویم و دوست داریم کله‌اش را بکنیم. درد خفقان زنان ایرانی در این فضای متحجرانه، می‌سوزاندمان. همه‌ی این‌ها درست، اما در نهایت با فیلم و سینما طرفیم. باید چفت‌وبستی در کار باشد. فیلمی که از نود دقیقه‌اش بیش از بیست دقیقه، فقط ترانه علیدوستی را در حال شنا یا در حال یادآوری گذشته‌ یا در فکر و خیره به دوربین نشان می‌دهد، فیلم محکمی نیست. حرصی هم اگر می‌خوریم به خاطر شخصیت‌پردازی‌ها نیست، به خاطر فیلم نیست، به خاطر گذشته‌ی تیره‌وتاری‌ست که با گوشت و پوست و خون احساس کرده‌ایم. «اورکا» فیلم ناقصی‌ست که البته هدف مهمی دارد. (بیشتر…)

ادامه نوشته

نگاهی به فیلم زندگی‌های گذشته Past Lives

فرستاده شده توسط damoon در تاریخ مهر ۱۵, ۱۴۰۲ در فیلم‌های خارجی | ۲ دیدگاه | 167 بازدید

نگاهی به فیلم زندگی‌های گذشته Past Lives

  • بازیگران: گرتا لی ـ تئو یو ـ جان ماگارو و …
  • نویسنده و کارگردان: سلین سانگ
  • ۱۰۵ دقیقه؛ محصول آمریکا، کره‌ی جنوبی؛ سال ۲۰۲۳
  • ستاره‌ها: ۴ از ۵

قطعیتِ انسان‌ها

نورا و سانگ عاشق هم هستند. اما وقتی خانواده‌ی نورا تصمیم به مهاجرت می‌گیرند، سانگ تنها می‌ماند. زندگی آن‌ها از هم جدا می‌شود و سال‌ها بعد، وقتی نورا با مردی آمریکایی ازدواج می‌کند، دوباره سر وکله‌ی جانگ پیدا می‌شود و عشق قدیمی سر باز می‌کند…

(بیشتر…)

ادامه نوشته

پوستر نوزدهم

فرستاده شده توسط damoon در تاریخ شهریور ۲۲, ۱۴۰۲ در عکس‌ها و قاب‌ها | بدون دیدگاه | 143 بازدید

پوستر نوزدهم

کلوندایک ساخته‌ی مارینا گوباخ محصول ۲۰۲۲ سینمای اوکراین است. فیلمی که فاجعه‌ی سقوط پرواز شماره‌ی ۱۷ هواپیمایی مالزی در مرز بین اوکراین و روسیه را از نگاهی عجیب و متفاوت به تصویر می‌کشد. در آن پرواز دردناک، تمامی ۲۸۳ مسافر به کام مرگ رفتند و در نهایت و طبق معمول مشخص شد این روسیه است که با پرتاب موشک، این پرواز را به سفر ابدی سرنشینانش تبدیل کرده است. کلوندایک فضای عجیب حول‌وحوش دو شخصیت اصلی داستان که دقیقاً لب مرز زندگی می‌کنند را به‌خوبی جلوی چشم تماشاگر می‌گذارد. خانه‌ی آن‌ها بر اثر اصابت چیزی شبیه بمب، نصف شده است و آن‌ها عملاً هیچ محیط خصوصی‌ای برای خودشان ندارند. این بمب حاصل درگیری‌های داخلی اوکراین بین جدایی‌طلبان با دولت مرکزی است. این پوستر زیبا، دقیقاً یکی از نماهای فیلم است که فضای عجیب زندگی شخصیت‌های اصلی را نشان می‌دهد. در پس‌زمینه‌ای دور دودی سیاه به نشانه‌ی جنگ و درگیری به راه است، در میانه‌ی کادر، زنی با شکمی برآمده، در حالی که حصار دور خانه‌اش از بین رفته، روی مبل نشسته است و در گوشه‌های کادر بقایای بخشی از خانه‌ی زن را می‌بینیم که خراب شده است. این تصویری حیرت‌انگیز از فیلمی جالب و متفاوت است که سیاه‌بختی‌های انسانِ درگیر جنگ‌های داخلی و خارجی و حماقت‌های دولت‌ها را با طنزی بسیار بسیار ملایم و البته سیاه، به مخاطب تزریق می‌کند. (بیشتر…)

ادامه نوشته

فرستاده شده توسط damoon در تاریخ شهریور ۴, ۱۴۰۲ در فیلم‌های داخلی, یادداشت‌های کوتاه | بدون دیدگاه | 342 بازدید

نگاهی کوتاه به سه فیلم در حال اکران

.

چیزها!

.

مدت‌هاست که سینما نرفته‌ام. البته اگر دورهمی‌های فیلم‌بینی‌ام در پردیس شمیران و نمایش فیلم‌های خارجی را قلم بگیرم، خیلی وقت است که دیگر هیچ فیلم ایرانی‌ای روی پرده تماشا نکرده‌ام. دلایل زیادی دارد که حالا وقت پرداختن به آن‌ها نیست. فقط یکی از آن دلایل را می‌گویم: هیچ فیلمی آن‌قدرها جذبم نکرده که برای تماشایش روی پرده وقت بگذارم. می‌پرسید پس ماجرای این سه فیلم چیست؟! این‌ها را زمان اکران جشنواره‌ای‌شان تماشا کرده بودم. هر کدام از این سه فیلم در سال‌های گذشته و در جشنواره‌‌های فجر قبلی به نمایش در آمده بودند که همان زمان درباره‌شان چیزکی نوشته بودم و حالا شما آن «چیزک» را می‌خوانید. شاید به درد کسانی که این روزها سینما می‌روند و فیلم‌ها را روی پرده تماشا می‌کنند، بخورد. به درد من که نخورد! (بیشتر…)

ادامه نوشته

فرستاده شده توسط damoon در تاریخ شهریور ۱, ۱۴۰۲ در فیلم‌های برتر | بدون دیدگاه | 357 بازدید

فیلم‌های برتر ماه قبل

ـ بر جوانی‌مان حسرتی نداریم No Regrets For Our Youth (یادداشت)

ـ ستاره‌ها: ۴ از ۵

و (اینجا) درباره‌ی این فیلم‌های خوب

ـ رنفیلد (Renfield)

ـ تتریس (Tetris)

ـ در پایان تونل (At the End of the Tunnel)

ـ سرسام/عکس‌های لذت‌بخش (Le Foto Di Gioia)

ادامه نوشته

کوتاه درباره‌ی چند فیلم؛ نودوهفت

فرستاده شده توسط damoon در تاریخ مرداد ۲۲, ۱۴۰۲ در یادداشت‌های کوتاه | بدون دیدگاه | 350 بازدید

کوتاه درباره‌ی چند فیلم؛ نودوهفت

۱

  • نام فیلم: نگهبان شب
  • کارگردان: رضا میرکریمی
  • محصول: ۱۴۰۰

رسول به عنوان نگهبان شب یک شهرک ساختمانی استخدام می‌شود. کمی بعد او عاشق دختر سرکارگر می‌شود و با او ازدواج می‌کند. در حالی که فکر می‌کنیم زندگی‌اش سروسامانی گرفته، متوجه می‌شود مهندس ناظری که او را استخدام کرده، نقشه‌ی بدی برایش کشیده است…

کند، کشدار و خسته‌کننده! فیلم آدم را به ستوه می‌آورد تا چیزی بگوید. میرکریمی کندتر از همیشه، مدام دور خودش می‌چرخد بدون اینکه آدم‌هایش را درک کنیم. از همان ابتدا هم مشخص است که مهندس ناظر نقشه‌ای دارد و مشخص است که نقشه‌اش چیست. کندی داستان از منطقش سرچشمه نمی‌گیرد بلکه از فیلم‌نامه‌ای بی‌جهت کش‌آمده منشأ می‌گیرد. (بیشتر…)

ادامه نوشته

نگاهی به فیلم بر جوانی‌مان حسرتی نداریم No Regrets for Our Youth

فرستاده شده توسط damoon در تاریخ مرداد ۱۰, ۱۴۰۲ در فیلم‌های خارجی | بدون دیدگاه | 366 بازدید

نگاهی به فیلم بر جوانی‌مان حسرتی نداریم No Regrets for Our Youth

  • بازیگران: ستسوکه هارا ـ دنجیرو اوکوچی ـ کوکوتن کودو و …
  • نویسندگان فیلم‌نامه‌: ایجیرو هیسایتا ـ آکیرا کوروساوا ـ کیجی ماتسوزاکی
  • کارگردان: آکیرا کوروساوا
  • ۱۱۰ دقیقه؛ محصول ژاپن؛ سال ۱۹۴۶
  • ستاره‌ها: ۴ از ۵

مسیر اصلی

یوکیه، همزمان عاشق دو دانشجوی پدرش است؛ نوگه، که اهل سیاست و واقعیت و درگیری‌ست، و ایتیکاوا، که جوانی‌ست درس‌خوان و دور از مبارزه. جامعه‌ی ژاپن در حال تغییر است و اعتراض‌ها و خشونت‌هایی در سراسر کشور دیده می‌شود. در همین درگیری‌هاست که نوگه به زندان می‌افتد و یوکیه که انگار تمایل بیش‌تری به سمت او دارد، از ایتیکاوا به‌شدت ناراحت و ناامید می‌شود…

(بیشتر…)

بانو ناپدید می شود The Lady Vanishes

Logo

  • خانه
  • تماس با من

نگاهی به فیلم بانو ناپدید می شود The Lady Vanishes

نگاهی به فیلم بانو ناپدید می شود The Lady Vanishes

فرستاده شده توسط damoon در تاریخ خرداد ۱۵, ۱۳۹۲ در فیلم‌های خارجی | ۲ دیدگاه

  • بازیگران: مارگارت لاک وود ـ مایکل ردگریو
  • فیلم نامه: سیدنی گیلیات ـ فرانک لاندرـ آلما رویل براساس داستانی از اتل اینا وایت
  • کارگردان: آلفرد هیچکاک
  • ۹۶ دقیقه؛ محصول انگلیس؛ سال ۱۹۳۸
  • ستاره ها: ۲ از ۵

بانو پیدا می شود …

خلاصه ی داستان: آیریس در کوپه ی قطاری که به سمت لندن می رود، با پیرزنی به نام خانم فروی آشنا می شود. بعد از یک خواب عمیق، وقتی آیریس بیدار می شود اثری از خانم فروی نمی بیند و عجیب اینکه همه اظهار می کنند کسی با این مشخصات در قطار وجود خارجی ندارد …

یادداشت: آخرین فیلم هیچکاک که در انگلیس ساخته شده فیلم خوبی نیست. به چند دلیل؛ اول اینکه مقدمه چینی ابتدایی داستان که در هتلِ بین راه می گذرد، زیادی طولانی ست. دوم اینکه در دو به شک گذاشتن تماشاگر نسبت به این قضیه که آیا خانم فروی واقعی بوده یا توهم ناشی از ضربه ای که به سر آیریس خورده ناموفق عمل می کند. اگر قرار بوده ما به عنوان تماشاگر باور کنیم که خانم فروی وجود داشته و آیریس هم دچار توهم نشده، پس دیگر آن ضربه ای که به سر آیریس می خورد برای چیست؟ اگر هم قرار بوده داستان به این مسیر وارد نشود، پس چرا باید ضربه ای به سر آیریس بخورد؟ موضوع اینجاست که شواهد و قراین ما را مطمئن می کند که آیریس اشتباه نکرده و بقیه کاسه ای زیر نیم کاسه شان است. پس با این حساب آن ضربه ای که به سر آیریس می خورد چیز اضافه و ناکارآمدی ست. بهرحال با توجه به اطمینان از اینکه آیریس اشتباه نمی کند، جذابیت بخشی از داستان از بین می رود و تنها می ماند این پرسش که پیرزن کجاست؟ راستش این است که من نمی توانم تصور بکنم استاد بخواهد کمدی بسازد! یعنی اصلاً به او نمی آید که بخواهد یک کمدی بسازد و مثل این فیلم اگر نیمچه قصدی هم در این کار بود، حتماً چیز بدی از آب در می آمد. حرکات بی مزه ی مایکل ردگریو و دیالوگ های او الان دیگر زیادی لوس به نظر می رسد.

... هیچکاک هنوز اوج نگرفته است

… هیچکاک هنوز اوج نگرفته است

۲ دیدگاه به “نگاهی به فیلم بانو ناپدید می شود The Lady Vanishes”

عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

۱۵ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

برای اقتباس سینمایی از این اثر، عقاید یک دلقک (فیلم ۱۹۷۶) را ببینید.

برای تأییدپذیری کامل این مقاله به منابع بیشتری نیاز است. لطفاً با توجه به شیوهٔ ویکی‌پدیا برای ارجاع به منابع، با ارائهٔ منابع معتبر به بهبود این مقاله کمک کنید. مطالب بی‌منبع را می‌توان به چالش کشید و حذف کرد.
(چگونگی و زمان حذف پیام این الگو را بدانید)

عقاید یک دلقک

جلد چاپ نخست کتاب

نویسنده(ها)هانریش بل

عنوان اصلیAnsichten eines Clowns

کشورآلمان

زبانآلمانی

تاریخ نشر

۱۹۶۳

عقاید یک دلقک (به آلمانی: Ansichten eines Clowns)، کتابی نوشتهٔ هاینریش بل نویسندهٔ آلمانی است که در ۱۹۶۳ نوشته شده‌است.

این کتاب توسط شریف لنکرانی،[۱] محمد اسماعیل‌زاده[۲] به زبان فارسی ترجمه شده‌است. هاینریش بل با نوشتن این کتاب موفق به دریافت جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۲ شد [۳]. همچنین در سال ۱۹۷۶ وویکش یاسنی کارگردان اهل جمهوری چک فیلمی از این رمان ساخته است [۴].

خلاصه داستان[ویرایش]

این کتاب دربارهٔ دلقکی به نام هانس شنیر است که معشوقه‌اش، ماری، او را بابت دلایل مذهبی ترک کرده و وارد رابطه با مردی کاتولیک به نام هربرت تسوپفنر شده‌است که دارای نفوذ مذهبی و سیاسی قابل توجهی است. هانس به همین دلیل دچار افسردگی شده و مرض‌های همیشگی‌اش، مالیخولیا و سردرد تشدید یافته. از این رو برای تسکین آلام خود به مشروب رو آورده‌ است. به قول خودش «دلقکی که به مشروب روی بیاورد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می‌کند». فقط دو چیز این دردها را تسکین می‌دهند: مشروب و ماری. مشروب یک تسکین موقتیست ولی ماری نه؛ ولی او رفته. سراسر داستان روایت چند ساعتی است که هانس شنیر از بوخوم به زادگاهش بن باز می‌گردد و بعد از ناامیدی عاطفی و حس تنهایی و فقری که به او دست می‌دهد برای اجرا با گیتار به ایستگاه راه‌آهن بن می‌رود. در خلال این مدت او به صورت نامنظم و غیرخطی خاطراتی را تعریف می‌کند که برای خواننده روشن می‌کند که چطور وضعیت او به این‌جا کشیده است.[۱]

داستان از جایی شروع می‌شود که زانوی هانس در اجرای ضعیف و رقت انگیزی که در شهر بوخوم داشته‌است مجروح می‌شود. کسی که نمایش را به او سفارش داده مردی به نام کاسترت است که برای خیریه‌های مذهبی کار می‌کند. کاسترت نه تنها دستمزد هانس را کم‌تر از مقداری که پیش‌تر با او توافق کرده‌است می‌پردازد، بلکه نقدی تند علیه نمایش ضعیف او می‌نویسد و با این کار موجی از رسوایی هنری برای هانس پدید می‌آید که منجر به کنسل شدن برنامه‌های آیندهٔ او به صورت یک‌طرفه می‌گردد.

در بازگشت به بن، هانس که آدم ولخرجی است، جز یک سکهٔ یک مارکی، که آن هم در خلال داستان با پرتاب کردن به بیرون از پنجره از دست می‌دهد، چیزی ندارد. به همین دلیل دفترچه تلفنش را باز می‌کند و شروع به تماس با آشنایان می‌گیرد. هانس نخستین بار به کینکل تلفن می‌کند و با خشم به او می‌گوید این که ماری برای بودن با مردی دیگر او را ترک کرده‌است، مصداق فحشا است و تهدید می‌کند اعضای گروه کاتولیکی که ماری را از او جدا کرده‌اند، خواهد کشت. هانس سپس با برادرش لئو که چندی است مذهب خود را از پروتستانیسم به کاتولیسیزم تغییر داده است تلفن می‌کند. مردی که ظاهراً منشی کلیسا هست دو مرتبه تلفن را بر می‌دارد و می‌گوید که افراد کلیسا در حال صرف وعدهٔ ناهار هستند. کشیش زومرویلد، از اعضای گروه کاتولیکی که هانس او را سخت در این که ماری ترکش کرده‌است مقصر می‌داند، با هانس تماس می‌گیرد و سعی می‌کند آتش خشم او او را فروبنشاند و به او توصیه می‌کند که ماری را فراموش کند و زن دیگری را وارد زندگی خود کند. هانس در حین مشاجرهٔ تلفنی با زومرویلد متوجه می‌شود که ماری در آن هنگام با تسوپفنر برای ماه عسل به رم رفته است، مقصدی که به دلیل حضور پاپ در آن‌جا ماری قبلا پیشنهاد هانس برای سفر به آن را رد کرده بود. در همین اثنا تسونرر، مدیر برنامه‌های هانس، به او تلفن کرده و می‌گوید پس از اجرای ضعیفی که در بوخوم داشته باید لااقل شش ماه را دور از صحنه به سر برد. هانس که تا قبل از آن از افسردگی عاطفی و مالیخولیا در رنج بوده‌است، با شنیدن این خبر پی می‌برد که در مخمصهٔ بی‌پولی هم گرفتار شده‌است و با خود می‌اندیشد که از چه کسانی می‌تواند پول قرض کند. در همین اثنا پدر هانس به او سر می‌زند و پیشنهاد می‌دهد که برای تحصیل در هنرپیشگی کمدی به آموزشگاه برود و متعهد به پرداخت هزینهٔ تحصیل او می‌شود. بعد از آن که هانس این پیشنهاد را رد می‌کند، با وجود لحظات نسبتا پراحساسی که بین پدر و پسر سپری می‌شود، پدر هانس می‌گوید که تنها حاضر است مبلغ اندکی به او کمک مالی بدهد. با رفتن پدر، مونیکا زیلوز، زنی از گروه کاتولیکی که از قرار معلوم به هانس علاقمند است، با او تماس می‌گیرد. ولی از آن‌جا که هانس خود را موجودی «تک‌همسر» می‌داند، ارتباط خاصی بین آن‌ها شکل نمی‌گیرد. با فرا رسیدن شب لئو با هانس تماس می‌گیرد و می‌گوید که می‌تواند مبلغی در حدود شش مارک به او بدهد. هانس در ضمن صحبت با لئو متوجه می‌شود برادرش روابط دوستانه با تسوپفنر دارد و ملاحظات مذهبی او باعث شده که از ملاقات حضوری با هانس اکراه داشته باشد. این مسئله خشم هانس را بر می‌انگیزد و به لئو می‌گوید که دیگر لازم نیست که برای ملاقات با او به خانه‌اش بیاید. هانس در این میان بارها به گذشته می‌رود و خاطراتش را می‌گوید.

هانس تعریف می‌کند که در خانوادهٔ متمول شنیر که سهامدار تعداد زیادی کسب و کار در آلمان هستند به دنیا آمده است. با این حال خلقیات بخیلانهٔ پدر و مادرش باعث شده بوده که او هیچ گاه بهرهٔ چندانی از این ثروت نبرد. مادر هانس در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم باغ آن‌ها را برای تمرین نظامی در اختیار تتمهٔ ارتش نازی قرار می‌دهد. هانس یک برادر کوچکتر به نام لئو دارد که به صورت پسری تودار و مطیع تصویر می‌شود که در زمان روایت داستان کشیش کلیسای کاتولیک شده‌است. خواهر آن‌ها، هنریته، در روزهای آخر جنگ برای خدمت در یک دفاع ضد هوایی همراه تعدادی دیگر از نوجوانان به خارج از شهر ارسال می‌شوند و پس از چندی خبر مرگ آن‌ها به خانوادهٔ شنیر می‌رسد. قلب هانس بارها در طول داستان از یادآوری خواهرش و این که احساسات لطیف او چطور از سوی اعضای خانواده، خصوصا مادر، نادیده گرفته می‌شد، به درد می‌آید.

دربارهٔ آشنایی با ماری، هانس تعریف می‌کند که از دوران مدرسه به او علاقه داشته‌است. پس از آن که هانس ترک تحصیل می‌کند تا به کار دلقکی روی بیاورد، به نوعی از خانواده و طبقهٔ خود طرد می‌شود و در این میان پدر ماری، مارتین درکوم، که مردی چپ‌گراست که هم در دوران نازی‌ها و هم در دوران پساجنگ به حاشیه رانده شده‌است و با گرداندن یک مغازهٔ نوشت‌افزار فروشی گذران زندگی می‌کند، به نوعی برای او نقش مرشد را بازی می‌کند. شبی که ماری در حال آمادگی برای امتحانات نهایی است، در حالی که هانس ۲۱ سال و ماری ۱۹ سال دارد، هانس مخفیانه به اتاق ماری می‌رود و شبی را با او می‌گذراند. فردای آن روز ماری به‌جای شرکت در امتحان در انتظار هانس به کلن می‌گریزد. هانس با پولی که از لئو قرض می‌کند به او ملحق می‌شود و بعد از آن زندگی آن‌ها دائما در سفر در بین مقصدهایی که هانس در آن‌جا برنامه کمدی اجرا می‌کند می‌گذرد. این که هانس حاضر نمی‌شود عقد خود را به صورت کلیسایی و دفتری با ماری رسما ثبت کند و نیز سرباززدنش از این که بچه‌هایشان را با تربیت کاتولیکی بار خواهند آورد، زمینهٔ اختلاف میان هانس و ماری را ایجاد می‌کند. در این خلال ماری به‌طور فزاینده‌ای از هانس فاصلهٔ عاطفی می‌گیرد و به گروه مذهبی زومرویلد که تسوپفنر هم در آن عضویت دارد نزدیک می‌شود. در حالی که شش سال از رابطهٔ هانس و ماری می‌گذرد و هانس برای حفظ ماری حاضر می‌شود تعهدات مذهبی و قانونی مدنظر ماری را به او بدهد، صبح روزی می‌بیند که ماری با نوشتن نامه‌ای او را ترک کرده‌است. هانس تعریف می‌کند که چطور بارها برای ماری نامه نوشته است و تلاش کرده او را برای بازگشت مجاب کند ولی هیچ‌کدام از این نامه‌ها پاسخی دریافت نکرده‌اند.

هانس شنیر دلقک، تنها به اتاق خود در بن، پناه برده‌است و چند ساعت شکست‌های زندگی عاطفی و حرفهایش را جمع‌بندی می‌کند تا بعد برود مانند گدایی بر پله‌های ایستگاه راه‌آهن بنشیند و بازگشت ماری، زن محبوبش را که از دست داده‌است و هم امروز باید از سفر ماه عسل به رم بازگردد، انتظار بکشد (یا به هر حال چنین وانمود کند). داستان در حالی تمام می‌شود که هانس با پودر و روغنی کهنه خودش را گریم می‌کند و با بالشی به عنوان نشست‌گاه و یک گیتار به راه‌‌آهن می‌رود. برای او فقط دو نخ سیگار مانده است که یکی را دود می‌کند و دیگری را در کلاهی کنار خودش می‌گذارد تا رهگذران بدانند علاوه بر پول می‌توانند با سیگار هم به او کمک کنند. دقایقی بعد رهگذری سکه‌ای در کلاه هانس می‌اندازد و هانس به نواختن گیتار و آواز خواندن ادامه می‌دهد.

مسائل اجتماعی[ویرایش]

ظاهراً، این رمان نمایانگر جامعه آلمان تحت تأثیر هیتلر و سال‌های بعد از جنگ است. این داستان زوایای مختلف جامعه از جمله عقاید سیاسی و مذهبی، مسائل زناشویی، تعارضات بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها، تأثیر جنگ بر خانواده‌ها و بسیاری موارد دیگر در آلمان را نقد می‌کند.

کتاب تک‌گویی بلندی، ساخته از «ملاحظات» (یا عقاید) آدمی سرخورده و مایه گرفته از خاطره‌های شخصی است که تنها چند مکالمه تلفنی و ملاقات کوتاه پدر آن را قطع می‌کند. هانس شنیر، برخلاف اکثر شخصیت‌ها در داستان‌های کوتاهی که بول پس از جنگ نوشته‌است، در خانواده‌ای سرمایه دار

به دنیا آمده‌است. استعدادش در کار معرکه‌گیری، از او (در دل جامعه‌ای مرفه) انسانی مرتد ساخته‌است. او به نسلی تعلق دارد که اگرچه جوان‌تر از آن بودند که در آخرین دسته‌های هیتلری نام‌نویسی کنند اما در میان شعارهای ناسیونال سوسیالیستی بزرگ شده‌اند. جامعهٔ نو مرفه‌ آلمان غربی که بر ویرانه‌های آلمان نازی بنا شده‌است، در چشم او به‌طور قطع مشکوک است؛ بدان لحاظ که دست‌اندرکاران آن، که همگی کمابیش بدنامند، امروزه به بهای کمی برای خود وجدان راحت خریداری می‌کنند: حتی مادر او رئیس «کمیته‌ای برای نزدیک ساختن نژادها» است. در حال و هوای بازسازی، کاتولیسیسم به اصطلاح «ترقی‌خواه» که در محافل بورژوایی بن خودنمایی می‌کند، در ریاکاری عمومی سهیم است. همه ترشرویی هانس شنیر بر همین کاتولیسیسم متمرکز است؛ وانگهی انگیخته از دلایلی شخصی است: ماری که مدت شش سال همدم او بود، ترکش گفته‌است تا با یکی از همان «کاتولیک‌های متجدد و سرشار از آینده»، که از دست‌اندرکاران جلو صحنه‌است، ازدواج کند. این ریاکاری منزجرکننده خاص افراد آلمان غربی نیست؛ هانس در خلال داستان تعریف می‌کند که چطور وقتی مسئولان فرهنگی آلمان شرقی که می‌دانستند موضوع نمایش‌های هانس شوخی با دستگاه سیاسی، فرهنگی و مذهبی همسایهٔ غربیشان است، او را برای اجرای آن نمایش‌ها به عنوان بخشی از پروپاگاندای سوسیالیستی به کشورشان دعوت می‌کنند و وقتی هانس به آن‌ها می‌گوید که عناصر نمایش او وام گرفته از مناسبات اجتماعی و فرهنگی محل اجرای نمایش است و لذا مایل است که با خود فضای آلمان شرقی شوخی کند، مسئولان فرهنگی خشمگین شده و عذر او را می‌خواهند.

شنیر مدعی است که رنگ و روغن «صادقانه» چهره معرکه‌گیر را در برابر ریاکاری اجتماعی قرار می‌دهد. اما، دهن کجی دلقک، که با طرز پاسخی زیباشناختی اخلاقی شکل می‌گیرد، مضحک است. مؤخره عجیب و غریبی که طی آن هانس شنیر ورشکستگی خود را با خوش‌رویی به نمایش درمی‌آورد، تصویری حاکی از تسلیم و رضا از هنرمند به دست می‌دهد؛ و آخرین کلام رمان می‌گوید که، با این حال، «به آواز خواندن ادامه داد». عقاید یک دلقک به حق رمان پایان عصر آدناوئر صدر اعظم آلمان است.

بل می‌خواست بر روی نقش کلیسای کاتولیک روم تمرکز کند تا تأثیر آن بر اروپا را نشان دهد. به‌علاوه اخلاقیات و سیاست آن زمان را نشان داد: کلیسا رابطهٔ بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها را محدود ساخت و جامعهٔ آلمان را در زمرهٔ گروه‌های مذهبی دسته‌بندی کرد. اگرچه در این رمان، پروتستان‌ها به عنوان افرادی ثروتمندتر نمایش داده می‌شوند، اما بل نشان می‌دهد که جامعه، به ویژه ازنظر در مسائل سیاسی و اخلاقی، عمدتاً تحت تأثیر کاتولیک‌ها بوده‌است. شخصیت اول داستان، یعنی هانس، از هیچ یک از این دو گروه سودی نمی‌برد. او به گفته خودش یک لامذهب و به تعبیر معشوقه‌اش، ماری، یک «لاادری» است، اما لامذهبی که اقوامی هم کاتولیک و هم پروتستان دارد و در مراسم‌های هردو مذهب شرکت می‌کند (اگرچه عقایدی کاملاً متفاوت با هر دو طرف دارد). حتی با این‌که اجرای موفقی در هنر دلقکی دارد، کارش مورد تأیید گروه‌های سیاسی نیست؛ ولی بعد از آسیب دیدن زانوی چپش، نمی‌تواند به خوبی گذشته اجرا داشته باشد. در پایان، آن دوران را اینگونه توصیف می‌کند: «اگر دوران ما شایسته نامی باشد، باید نامش را عصر فحشا نامید.»

اختلاف ها و دوگانگی ها[ویرایش]

در داستان‌ها تعارضاتی دیده می‌شود؛ اما نویسنده قصد داشته به جای جامعه، بیشتر بر روی شخصیت‌های داستان تمرکز کند. درواقع، این جامعه یا به زبانی دقیق تر، مذهب بود که باعث رفتن معشوقهٔ هانس بعنوانی زنی کاتولیک شد. به علاوه، این رمان نشان می‌دهد که تنها یک مجوز مکتوب، ازدواج یک زوج را قطعی می‌کند. دومین تعارض مهم این کتاب، شخصیت هانس دربرابر خودش می‌باشد. هانس یک ایدئولوژی مشخص دربارهٔ زندگی دارد. اما بعد از رفتن ماری، او درمانده می‌شود. با خودش حرف می‌زند و از نظر روانی، بیمار می‌شود. برای مثال، وقتی می‌خواهد خودش را گریم کند، چند دقیقه در آینه به خودش زل می‌زند و فکر می‌کند آن شخص، کس دیگری است و دچار نوعی فوبیا می‌شود. جدا از این، او به راحتی می‌تواند پیشنهاد پدرش را بپذیرد یا به دوستی برادرش، لئو، با تروپسفنر اهمیت چندانی ندهد اما به خودش وفادار است و عقایدش را بخاطر پول نمی‌فروشد. در این زمان، هانس با تسوپفنر و حتی ماری دچار تعارض می‌شود. به‌علاوه، بخاطر مسائل مالی و گذشته، تعارضاتی با پدر و برادرش نیز دارد. از سوی دیگر در داستان اشاره می‌شود که ماری دو مرتبه سقط جنین داشته‌است و ظاهراً بدون آن که هانس مشکلی تناسلی داشته باشد، رحم ماری نمی‌تواند جنین را نگه دارد. ولی هانس در کابوس‌هایی که از زندگی مشترک ماری با تسوپفنر می‌بیند، آن‌ها را صاحب فرزند تصور می‌کند. البته تمام این‌ها با توجه به این که راوی در ابتدای داستان اشاره می‌کند که بعد از این که ماری او را ترک کرده‌است، مالیخولیا در او پیشرفت کرده‌است، قابل توجیه است.

انتشار در ایران[ویرایش]

چاپ‌های اول، دوم و سوم این کتاب در ایران قبل از انقلاب اسلامی به ترتیب در سال‌های ۱۳۴۹، ۱۳۵۳ و ۱۳۵۷ با ترجمهٔ شریف لنکرانی توسط شرکت سهامی کتاب‌های جیبی صورت گرفت. بعد از انقلاب اسلامی در ایران، مؤسسات نشری دیگری ترجمهٔ شریف لنکرانی را انتشار دادند که از جملهٔ آن‌ها موسسه انتشاراتی امیرکبیر است. همچنین ترجمهٔ محمد اسماعیل‌زاده از این اثر توسط نشر چشمه منتشر گردیده است و همچنین انتشارات پرثوآ . شرکت نوار نسخهٔ صوتی ترجمهٔ شریف لنکرانی را با صدای علی عمرانی منتشر کرده‌است. گفتنی است که در نسخه‌های چاپ شده بعد از انقلاب بعضی از بخش‌های این کتاب که ارجاعات جنسی داشته‌اند، سانسور شده، یا ترجمهٔ آن‌ها با مختصری تصرف صورت گرفته‌است [۵].

واکنش‌ها[ویرایش]

بعد از انتشار کتاب در سال ۱۹۶۳، بخاطر نگاه منفی آن به کلیسای کاتولیک، بین مطبوعات بحث و جدل درگرفت. دیدگاه آزاداندیش بل راجع به مذهب و مسائل اجتماعی خشم محافظه کاران را در آلمان برانگیخت.[۶] حتی در سال ۱۹۷۲، مطبوعات محافظه کار جایزه نوبل بل را مورد حمله قرار دادند و بیان کردند که این جایزه تنها به «رادیکال‌های چپ و لیبرال‌ها» اعطا شده‌است.[۶]

منابع[ویرایش]

  1. ↑ پرش به بالا به:۱٫۰ ۱٫۱ https://www.goodreads.com/book/show/2143014._
  2. ↑ https://www.goodreads.com/book/show/326272._
  3. ↑ https://www.thoughtco.com/nobel-prize-in-literature-winners-4084778

عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

۱۵ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

برای اقتباس سینمایی از این اثر، عقاید یک دلقک (فیلم ۱۹۷۶) را ببینید.

برای تأییدپذیری کامل این مقاله به منابع بیشتری نیاز است. لطفاً با توجه به شیوهٔ ویکی‌پدیا برای ارجاع به منابع، با ارائهٔ منابع معتبر به بهبود این مقاله کمک کنید. مطالب بی‌منبع را می‌توان به چالش کشید و حذف کرد.
(چگونگی و زمان حذف پیام این الگو را بدانید)

عقاید یک دلقک

جلد چاپ نخست کتاب

نویسنده(ها)هانریش بل

عنوان اصلیAnsichten eines Clowns

کشورآلمان

زبانآلمانی

تاریخ نشر

۱۹۶۳

عقاید یک دلقک (به آلمانی: Ansichten eines Clowns)، کتابی نوشتهٔ هاینریش بل نویسندهٔ آلمانی است که در ۱۹۶۳ نوشته شده‌است.

این کتاب توسط شریف لنکرانی،[۱] محمد اسماعیل‌زاده[۲] به زبان فارسی ترجمه شده‌است. هاینریش بل با نوشتن این کتاب موفق به دریافت جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۲ شد [۳]. همچنین در سال ۱۹۷۶ وویکش یاسنی کارگردان اهل جمهوری چک فیلمی از این رمان ساخته است [۴].

خلاصه داستان[ویرایش]

این کتاب دربارهٔ دلقکی به نام هانس شنیر است که معشوقه‌اش، ماری، او را بابت دلایل مذهبی ترک کرده و وارد رابطه با مردی کاتولیک به نام هربرت تسوپفنر شده‌است که دارای نفوذ مذهبی و سیاسی قابل توجهی است. هانس به همین دلیل دچار افسردگی شده و مرض‌های همیشگی‌اش، مالیخولیا و سردرد تشدید یافته. از این رو برای تسکین آلام خود به مشروب رو آورده‌ است. به قول خودش «دلقکی که به مشروب روی بیاورد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می‌کند». فقط دو چیز این دردها را تسکین می‌دهند: مشروب و ماری. مشروب یک تسکین موقتیست ولی ماری نه؛ ولی او رفته. سراسر داستان روایت چند ساعتی است که هانس شنیر از بوخوم به زادگاهش بن باز می‌گردد و بعد از ناامیدی عاطفی و حس تنهایی و فقری که به او دست می‌دهد برای اجرا با گیتار به ایستگاه راه‌آهن بن می‌رود. در خلال این مدت او به صورت نامنظم و غیرخطی خاطراتی را تعریف می‌کند که برای خواننده روشن می‌کند که چطور وضعیت او به این‌جا کشیده است.[۱]

داستان از جایی شروع می‌شود که زانوی هانس در اجرای ضعیف و رقت انگیزی که در شهر بوخوم داشته‌است مجروح می‌شود. کسی که نمایش را به او سفارش داده مردی به نام کاسترت است که برای خیریه‌های مذهبی کار می‌کند. کاسترت نه تنها دستمزد هانس را کم‌تر از مقداری که پیش‌تر با او توافق کرده‌است می‌پردازد، بلکه نقدی تند علیه نمایش ضعیف او می‌نویسد و با این کار موجی از رسوایی هنری برای هانس پدید می‌آید که منجر به کنسل شدن برنامه‌های آیندهٔ او به صورت یک‌طرفه می‌گردد.

در بازگشت به بن، هانس که آدم ولخرجی است، جز یک سکهٔ یک مارکی، که آن هم در خلال داستان با پرتاب کردن به بیرون از پنجره از دست می‌دهد، چیزی ندارد. به همین دلیل دفترچه تلفنش را باز می‌کند و شروع به تماس با آشنایان می‌گیرد. هانس نخستین بار به کینکل تلفن می‌کند و با خشم به او می‌گوید این که ماری برای بودن با مردی دیگر او را ترک کرده‌است، مصداق فحشا است و تهدید می‌کند اعضای گروه کاتولیکی که ماری را از او جدا کرده‌اند، خواهد کشت. هانس سپس با برادرش لئو که چندی است مذهب خود را از پروتستانیسم به کاتولیسیزم تغییر داده است تلفن می‌کند. مردی که ظاهراً منشی کلیسا هست دو مرتبه تلفن را بر می‌دارد و می‌گوید که افراد کلیسا در حال صرف وعدهٔ ناهار هستند. کشیش زومرویلد، از اعضای گروه کاتولیکی که هانس او را سخت در این که ماری ترکش کرده‌است مقصر می‌داند، با هانس تماس می‌گیرد و سعی می‌کند آتش خشم او او را فروبنشاند و به او توصیه می‌کند که ماری را فراموش کند و زن دیگری را وارد زندگی خود کند. هانس در حین مشاجرهٔ تلفنی با زومرویلد متوجه می‌شود که ماری در آن هنگام با تسوپفنر برای ماه عسل به رم رفته است، مقصدی که به دلیل حضور پاپ در آن‌جا ماری قبلا پیشنهاد هانس برای سفر به آن را رد کرده بود. در همین اثنا تسونرر، مدیر برنامه‌های هانس، به او تلفن کرده و می‌گوید پس از اجرای ضعیفی که در بوخوم داشته باید لااقل شش ماه را دور از صحنه به سر برد. هانس که تا قبل از آن از افسردگی عاطفی و مالیخولیا در رنج بوده‌است، با شنیدن این خبر پی می‌برد که در مخمصهٔ بی‌پولی هم گرفتار شده‌است و با خود می‌اندیشد که از چه کسانی می‌تواند پول قرض کند. در همین اثنا پدر هانس به او سر می‌زند و پیشنهاد می‌دهد که برای تحصیل در هنرپیشگی کمدی به آموزشگاه برود و متعهد به پرداخت هزینهٔ تحصیل او می‌شود. بعد از آن که هانس این پیشنهاد را رد می‌کند، با وجود لحظات نسبتا پراحساسی که بین پدر و پسر سپری می‌شود، پدر هانس می‌گوید که تنها حاضر است مبلغ اندکی به او کمک مالی بدهد. با رفتن پدر، مونیکا زیلوز، زنی از گروه کاتولیکی که از قرار معلوم به هانس علاقمند است، با او تماس می‌گیرد. ولی از آن‌جا که هانس خود را موجودی «تک‌همسر» می‌داند، ارتباط خاصی بین آن‌ها شکل نمی‌گیرد. با فرا رسیدن شب لئو با هانس تماس می‌گیرد و می‌گوید که می‌تواند مبلغی در حدود شش مارک به او بدهد. هانس در ضمن صحبت با لئو متوجه می‌شود برادرش روابط دوستانه با تسوپفنر دارد و ملاحظات مذهبی او باعث شده که از ملاقات حضوری با هانس اکراه داشته باشد. این مسئله خشم هانس را بر می‌انگیزد و به لئو می‌گوید که دیگر لازم نیست که برای ملاقات با او به خانه‌اش بیاید. هانس در این میان بارها به گذشته می‌رود و خاطراتش را می‌گوید.

هانس تعریف می‌کند که در خانوادهٔ متمول شنیر که سهامدار تعداد زیادی کسب و کار در آلمان هستند به دنیا آمده است. با این حال خلقیات بخیلانهٔ پدر و مادرش باعث شده بوده که او هیچ گاه بهرهٔ چندانی از این ثروت نبرد. مادر هانس در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم باغ آن‌ها را برای تمرین نظامی در اختیار تتمهٔ ارتش نازی قرار می‌دهد. هانس یک برادر کوچکتر به نام لئو دارد که به صورت پسری تودار و مطیع تصویر می‌شود که در زمان روایت داستان کشیش کلیسای کاتولیک شده‌است. خواهر آن‌ها، هنریته، در روزهای آخر جنگ برای خدمت در یک دفاع ضد هوایی همراه تعدادی دیگر از نوجوانان به خارج از شهر ارسال می‌شوند و پس از چندی خبر مرگ آن‌ها به خانوادهٔ شنیر می‌رسد. قلب هانس بارها در طول داستان از یادآوری خواهرش و این که احساسات لطیف او چطور از سوی اعضای خانواده، خصوصا مادر، نادیده گرفته می‌شد، به درد می‌آید.

دربارهٔ آشنایی با ماری، هانس تعریف می‌کند که از دوران مدرسه به او علاقه داشته‌است. پس از آن که هانس ترک تحصیل می‌کند تا به کار دلقکی روی بیاورد، به نوعی از خانواده و طبقهٔ خود طرد می‌شود و در این میان پدر ماری، مارتین درکوم، که مردی چپ‌گراست که هم در دوران نازی‌ها و هم در دوران پساجنگ به حاشیه رانده شده‌است و با گرداندن یک مغازهٔ نوشت‌افزار فروشی گذران زندگی می‌کند، به نوعی برای او نقش مرشد را بازی می‌کند. شبی که ماری در حال آمادگی برای امتحانات نهایی است، در حالی که هانس ۲۱ سال و ماری ۱۹ سال دارد، هانس مخفیانه به اتاق ماری می‌رود و شبی را با او می‌گذراند. فردای آن روز ماری به‌جای شرکت در امتحان در انتظار هانس به کلن می‌گریزد. هانس با پولی که از لئو قرض می‌کند به او ملحق می‌شود و بعد از آن زندگی آن‌ها دائما در سفر در بین مقصدهایی که هانس در آن‌جا برنامه کمدی اجرا می‌کند می‌گذرد. این که هانس حاضر نمی‌شود عقد خود را به صورت کلیسایی و دفتری با ماری رسما ثبت کند و نیز سرباززدنش از این که بچه‌هایشان را با تربیت کاتولیکی بار خواهند آورد، زمینهٔ اختلاف میان هانس و ماری را ایجاد می‌کند. در این خلال ماری به‌طور فزاینده‌ای از هانس فاصلهٔ عاطفی می‌گیرد و به گروه مذهبی زومرویلد که تسوپفنر هم در آن عضویت دارد نزدیک می‌شود. در حالی که شش سال از رابطهٔ هانس و ماری می‌گذرد و هانس برای حفظ ماری حاضر می‌شود تعهدات مذهبی و قانونی مدنظر ماری را به او بدهد، صبح روزی می‌بیند که ماری با نوشتن نامه‌ای او را ترک کرده‌است. هانس تعریف می‌کند که چطور بارها برای ماری نامه نوشته است و تلاش کرده او را برای بازگشت مجاب کند ولی هیچ‌کدام از این نامه‌ها پاسخی دریافت نکرده‌اند.

هانس شنیر دلقک، تنها به اتاق خود در بن، پناه برده‌است و چند ساعت شکست‌های زندگی عاطفی و حرفهایش را جمع‌بندی می‌کند تا بعد برود مانند گدایی بر پله‌های ایستگاه راه‌آهن بنشیند و بازگشت ماری، زن محبوبش را که از دست داده‌است و هم امروز باید از سفر ماه عسل به رم بازگردد، انتظار بکشد (یا به هر حال چنین وانمود کند). داستان در حالی تمام می‌شود که هانس با پودر و روغنی کهنه خودش را گریم می‌کند و با بالشی به عنوان نشست‌گاه و یک گیتار به راه‌‌آهن می‌رود. برای او فقط دو نخ سیگار مانده است که یکی را دود می‌کند و دیگری را در کلاهی کنار خودش می‌گذارد تا رهگذران بدانند علاوه بر پول می‌توانند با سیگار هم به او کمک کنند. دقایقی بعد رهگذری سکه‌ای در کلاه هانس می‌اندازد و هانس به نواختن گیتار و آواز خواندن ادامه می‌دهد.

مسائل اجتماعی[ویرایش]

ظاهراً، این رمان نمایانگر جامعه آلمان تحت تأثیر هیتلر و سال‌های بعد از جنگ است. این داستان زوایای مختلف جامعه از جمله عقاید سیاسی و مذهبی، مسائل زناشویی، تعارضات بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها، تأثیر جنگ بر خانواده‌ها و بسیاری موارد دیگر در آلمان را نقد می‌کند.

کتاب تک‌گویی بلندی، ساخته از «ملاحظات» (یا عقاید) آدمی سرخورده و مایه گرفته از خاطره‌های شخصی است که تنها چند مکالمه تلفنی و ملاقات کوتاه پدر آن را قطع می‌کند. هانس شنیر، برخلاف اکثر شخصیت‌ها در داستان‌های کوتاهی که بول پس از جنگ نوشته‌است، در خانواده‌ای سرمایه دار

به دنیا آمده‌است. استعدادش در کار معرکه‌گیری، از او (در دل جامعه‌ای مرفه) انسانی مرتد ساخته‌است. او به نسلی تعلق دارد که اگرچه جوان‌تر از آن بودند که در آخرین دسته‌های هیتلری نام‌نویسی کنند اما در میان شعارهای ناسیونال سوسیالیستی بزرگ شده‌اند. جامعهٔ نو مرفه‌ آلمان غربی که بر ویرانه‌های آلمان نازی بنا شده‌است، در چشم او به‌طور قطع مشکوک است؛ بدان لحاظ که دست‌اندرکاران آن، که همگی کمابیش بدنامند، امروزه به بهای کمی برای خود وجدان راحت خریداری می‌کنند: حتی مادر او رئیس «کمیته‌ای برای نزدیک ساختن نژادها» است. در حال و هوای بازسازی، کاتولیسیسم به اصطلاح «ترقی‌خواه» که در محافل بورژوایی بن خودنمایی می‌کند، در ریاکاری عمومی سهیم است. همه ترشرویی هانس شنیر بر همین کاتولیسیسم متمرکز است؛ وانگهی انگیخته از دلایلی شخصی است: ماری که مدت شش سال همدم او بود، ترکش گفته‌است تا با یکی از همان «کاتولیک‌های متجدد و سرشار از آینده»، که از دست‌اندرکاران جلو صحنه‌است، ازدواج کند. این ریاکاری منزجرکننده خاص افراد آلمان غربی نیست؛ هانس در خلال داستان تعریف می‌کند که چطور وقتی مسئولان فرهنگی آلمان شرقی که می‌دانستند موضوع نمایش‌های هانس شوخی با دستگاه سیاسی، فرهنگی و مذهبی همسایهٔ غربیشان است، او را برای اجرای آن نمایش‌ها به عنوان بخشی از پروپاگاندای سوسیالیستی به کشورشان دعوت می‌کنند و وقتی هانس به آن‌ها می‌گوید که عناصر نمایش او وام گرفته از مناسبات اجتماعی و فرهنگی محل اجرای نمایش است و لذا مایل است که با خود فضای آلمان شرقی شوخی کند، مسئولان فرهنگی خشمگین شده و عذر او را می‌خواهند.

شنیر مدعی است که رنگ و روغن «صادقانه» چهره معرکه‌گیر را در برابر ریاکاری اجتماعی قرار می‌دهد. اما، دهن کجی دلقک، که با طرز پاسخی زیباشناختی اخلاقی شکل می‌گیرد، مضحک است. مؤخره عجیب و غریبی که طی آن هانس شنیر ورشکستگی خود را با خوش‌رویی به نمایش درمی‌آورد، تصویری حاکی از تسلیم و رضا از هنرمند به دست می‌دهد؛ و آخرین کلام رمان می‌گوید که، با این حال، «به آواز خواندن ادامه داد». عقاید یک دلقک به حق رمان پایان عصر آدناوئر صدر اعظم آلمان است.

بل می‌خواست بر روی نقش کلیسای کاتولیک روم تمرکز کند تا تأثیر آن بر اروپا را نشان دهد. به‌علاوه اخلاقیات و سیاست آن زمان را نشان داد: کلیسا رابطهٔ بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها را محدود ساخت و جامعهٔ آلمان را در زمرهٔ گروه‌های مذهبی دسته‌بندی کرد. اگرچه در این رمان، پروتستان‌ها به عنوان افرادی ثروتمندتر نمایش داده می‌شوند، اما بل نشان می‌دهد که جامعه، به ویژه ازنظر در مسائل سیاسی و اخلاقی، عمدتاً تحت تأثیر کاتولیک‌ها بوده‌است. شخصیت اول داستان، یعنی هانس، از هیچ یک از این دو گروه سودی نمی‌برد. او به گفته خودش یک لامذهب و به تعبیر معشوقه‌اش، ماری، یک «لاادری» است، اما لامذهبی که اقوامی هم کاتولیک و هم پروتستان دارد و در مراسم‌های هردو مذهب شرکت می‌کند (اگرچه عقایدی کاملاً متفاوت با هر دو طرف دارد). حتی با این‌که اجرای موفقی در هنر دلقکی دارد، کارش مورد تأیید گروه‌های سیاسی نیست؛ ولی بعد از آسیب دیدن زانوی چپش، نمی‌تواند به خوبی گذشته اجرا داشته باشد. در پایان، آن دوران را اینگونه توصیف می‌کند: «اگر دوران ما شایسته نامی باشد، باید نامش را عصر فحشا نامید.»

اختلاف ها و دوگانگی ها[ویرایش]

در داستان‌ها تعارضاتی دیده می‌شود؛ اما نویسنده قصد داشته به جای جامعه، بیشتر بر روی شخصیت‌های داستان تمرکز کند. درواقع، این جامعه یا به زبانی دقیق تر، مذهب بود که باعث رفتن معشوقهٔ هانس بعنوانی زنی کاتولیک شد. به علاوه، این رمان نشان می‌دهد که تنها یک مجوز مکتوب، ازدواج یک زوج را قطعی می‌کند. دومین تعارض مهم این کتاب، شخصیت هانس دربرابر خودش می‌باشد. هانس یک ایدئولوژی مشخص دربارهٔ زندگی دارد. اما بعد از رفتن ماری، او درمانده می‌شود. با خودش حرف می‌زند و از نظر روانی، بیمار می‌شود. برای مثال، وقتی می‌خواهد خودش را گریم کند، چند دقیقه در آینه به خودش زل می‌زند و فکر می‌کند آن شخص، کس دیگری است و دچار نوعی فوبیا می‌شود. جدا از این، او به راحتی می‌تواند پیشنهاد پدرش را بپذیرد یا به دوستی برادرش، لئو، با تروپسفنر اهمیت چندانی ندهد اما به خودش وفادار است و عقایدش را بخاطر پول نمی‌فروشد. در این زمان، هانس با تسوپفنر و حتی ماری دچار تعارض می‌شود. به‌علاوه، بخاطر مسائل مالی و گذشته، تعارضاتی با پدر و برادرش نیز دارد. از سوی دیگر در داستان اشاره می‌شود که ماری دو مرتبه سقط جنین داشته‌است و ظاهراً بدون آن که هانس مشکلی تناسلی داشته باشد، رحم ماری نمی‌تواند جنین را نگه دارد. ولی هانس در کابوس‌هایی که از زندگی مشترک ماری با تسوپفنر می‌بیند، آن‌ها را صاحب فرزند تصور می‌کند. البته تمام این‌ها با توجه به این که راوی در ابتدای داستان اشاره می‌کند که بعد از این که ماری او را ترک کرده‌است، مالیخولیا در او پیشرفت کرده‌است، قابل توجیه است.

انتشار در ایران[ویرایش]

چاپ‌های اول، دوم و سوم این کتاب در ایران قبل از انقلاب اسلامی به ترتیب در سال‌های ۱۳۴۹، ۱۳۵۳ و ۱۳۵۷ با ترجمهٔ شریف لنکرانی توسط شرکت سهامی کتاب‌های جیبی صورت گرفت. بعد از انقلاب اسلامی در ایران، مؤسسات نشری دیگری ترجمهٔ شریف لنکرانی را انتشار دادند که از جملهٔ آن‌ها موسسه انتشاراتی امیرکبیر است. همچنین ترجمهٔ محمد اسماعیل‌زاده از این اثر توسط نشر چشمه منتشر گردیده است و همچنین انتشارات پرثوآ . شرکت نوار نسخهٔ صوتی ترجمهٔ شریف لنکرانی را با صدای علی عمرانی منتشر کرده‌است. گفتنی است که در نسخه‌های چاپ شده بعد از انقلاب بعضی از بخش‌های این کتاب که ارجاعات جنسی داشته‌اند، سانسور شده، یا ترجمهٔ آن‌ها با مختصری تصرف صورت گرفته‌است [۵].

واکنش‌ها[ویرایش]

بعد از انتشار کتاب در سال ۱۹۶۳، بخاطر نگاه منفی آن به کلیسای کاتولیک، بین مطبوعات بحث و جدل درگرفت. دیدگاه آزاداندیش بل راجع به مذهب و مسائل اجتماعی خشم محافظه کاران را در آلمان برانگیخت.[۶] حتی در سال ۱۹۷۲، مطبوعات محافظه کار جایزه نوبل بل را مورد حمله قرار دادند و بیان کردند که این جایزه تنها به «رادیکال‌های چپ و لیبرال‌ها» اعطا شده‌است.[۶]

منابع[ویرایش]

  1. ↑ پرش به بالا به:۱٫۰ ۱٫۱ https://www.goodreads.com/book/show/2143014._
  2. ↑ https://www.goodreads.com/book/show/326272._
  3. ↑ https://www.thoughtco.com/nobel-prize-in-literature-winners-4084778

نادر برهانی‌مرند

نادر برهانی‌مرند

افزودن زبان‌ها

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

نادر برهانی‌مرند

زمینه فعالیتتئاتر

تولد۱۳۴۹

محل زندگیتهران

ملیتایرانی

پیشهنویسنده، کارگردان و بازیگر

نادر برهانی‌مرند زاده ۱۳۴۹، نویسنده، کارگردان و بازیگر تئاتر اهل ایران است.[۱][۲][۳][۴][۵]

زندگی‌نامه[ویرایش]

وی دارای کارشناسی مدرک نمایش با گرایش ادبیات نمایشی و کارشناسی ارشد نمایش با گرایش بازیگری و کارگردانی را از دانشکده سینما و تئاتر دانشکده هنر دریافت نموده‌است.

فعالیت[ویرایش]

  • عضو شورای عالی تئاتر فجر
  • عضو شورای سیاست گذاری رادیو نمایش
  • عضو کمیته آموزش صدا
  • مدیر دفتر ادبیات نمایشی مرکز هنرهای نمایشی رادیو
  • مدیر گروه نمایش و ادبیات «رادیو نمایش»
  • مدیر و سردبیری برنامه‌های رادیویی «جمعه‌ها با تئاتر»، «پرده دوم»، «در آدینه با نمایش»، «گفتگوی هنر»، «نمایش اقتصاد»، «از رمان تا نمایش»، «کارنامه»"

بازیگر تئاتر[ویرایش]

  • در منطقه جنگی
  • پالتو
  • آلین یازی سی
  • المیرا در آتش
  • شبهای آوینیون
  • شب‌های انتظار
  • مرد مومی
  • جزیره

کارگردانی تئاتر[ویرایش]

  • زندگی
  • پائیز
  • تولد
  • چیستا
  • مرغابی وحشی
  • تهران زیر بال فرشتگان
  • کابوس‌های یک پیرمرد بازنشستهٔ ترسو
  • رومولوس
  • رؤیای هالیوود
  • نوشته
  • جزیره
  • مرد مومی
  • شکارگاه ممنوع
  • تیغ کهنه
  • نسیم حضور
  • یک راز کوچک
  • باغ زیتون

نویسندگی تئاتر[ویرایش]

  • ببین چه برفی می‌آید
  • باران اگر بخواهد
  • تنهاترین زیبای مرده
  • اپیزودهای مرگبار
  • تولد
  • پاییز
  • چیستا
  • تهران زیر بال فرشتگان
  • خانه غزل‌خوان
  • داستانهای شگفت واقعی واقعی واقعی
  • کمپ ۱۳
  • برای سایه نوشتنها
  • کابوسهای یک پیرمرد خائن ترسو

جوایز

جزیره شاتر (فیلم)

جزیره شاتر (فیلم)

۵۷ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

جزیره شاتر
Shutter Island

کارگردانمارتین اسکورسیزی

تهیه‌کننده
بردلی جی. فیشر
آرنی مسر
مایک مدووی

نویسندهرمان: دنیس لهان
فیلم‌نامه: لیتا کالوگریدیس

بازیگرانلئوناردو دی کاپریو
مارک روفالو
بن کینگزلی
میشل ویلیامز
امیلی مورتیمر
پاتریشا کلارکسون
روبی جرینز

فیلم‌برداررابرت ریچاردسون

تدوین‌گرتلما شونمیکر

شرکت
تولید

فینیکس پیکچرز
اپین وی پروداکشنز
سیکلیا پروداکشنز

توزیع‌کنندهپارامونت پیکچرز
دریم ورکس

تاریخ‌های انتشار

۱۹ فوریه ۲۰۱۰

مدت زمان

۱۳۸ دقیقه

کشورایالات متحده

زبانانگلیسی

هزینهٔ فیلم۸۰ میلیون دلار

فروش گیشه۲۹۴٬۸۰۴٬۱۹۵ میلیون دلار

جزیره شاتر (به انگلیسی: Shutter Island) یک فیلم نئو-نوآر و تریلر روان‌شناختی، به کارگردانی مارتین اسکورسیزی و محصول سال ۲۰۱۰ ایالت متحده آمریکا است. فیلم‌نامه این فیلم توسط لایاتا کالوگریدیس بر اساس رمانی به همین نام نوشته دنیس لهان به رشته تحریر درآمده است. در این فیلم لئوناردو دی کاپریو همانند سه فیلم قبلی اسکورسیزی یعنی دار و دسته‌های نیویورکی، هوانورد و رفتگان در نقش اصلی حضور دارد.

این فیلم محصول کمپانی پارامونت و کلمبیا است و برخلاف سه فیلم قبلی این کارگردان چیره‌دست با بازیگر ثابتش دی‌کاپریو، که مضامین گوناگونی چون جنایی، مافیایی، تاریخی و بیوگرافی را تجربه کرده‌بودند این بار فیلم جدیدشان، جنبه‌ای هیجانی-دلهره‌آور و تاحدودی ترسناک دارد.

این فیلم فروش خوبی داشت و با استقبال خوبی از سوی مردم و منتقدین مواجه شد.

داستان[ویرایش]

در سال ۱۹۵۴ دو مارشال ایالات متحده، تِدی دانیلز (لئوناردو دی‌کاپریو) و همکار جدیدش چاک ایول (مارک رافالو)، برای بررسی فرار یک بیمار روانی خطرناک، راشل سولاندو (امیلی مورتیمر)، از بیمارستانی در «جزیره شاتر» در نزدیکی بوستون با کشتی به این جزیره مسافرت می‌کنند. در هنگام ورود به این جزیره، تِدی با رفتارهای ناخوشایندی از طرف پلیس مستقر در جزیره روبرو می‌شود. تِدی همسر خود را در یک آتش‌سوزی عمدی که توسط یک مجرم روانی بنام «اندرو لدیس» (که او هم در همین جزیره نگهداری می‌شود) از دست داده‌است. رفتارهای غیرعادی توسط رئیس بیمارستان روانی، دکتر جان کاولی (بن کینگزلی)، ادامه می‌یابد. در ادامه، او احساس می‌کند که همه افراد داخل جزیره به نحوی در یک بازی (که صرفاً برای وی طراحی شده‌است!) بازی می‌کنند. رفتارهای غیرعادی به همراه هوای طوفانی جزیره باعث می‌شود تا بیماری میگرن تِدی اوج بگیرد و در حین سردردهای مزمن میگرنی، تصاویر مربوط به آزادسازی اردوگاه داخائو و کشتار محافظان آلمانی آن (به دست وی و سایر نیروهای آمریکایی همرزمش) در ذهنش نقش می‌بندند. او همچنین تصاویر محو و وهم آلودی از همسرش مشاهده می‌کند که به وی می‌گوید سولاندو و همچنین لادیس همچنان در جزیره می‌باشند و از وی می‌خواهد که به جستجویش ادامه دهد.[۱]

تدی و چاک متوجه می‌شوند که سولاندو بدون هیچ توضیحی پیدا شده‌است، و باعث می‌شود تا تدی وارد بند C شوند. تدی با جورج نویس، بیماری در یک سلول انفرادی روبرو می‌شود که ادعا می‌کند پزشکان در حال آزمایش روی بیماران هستند و برخی از آن‌ها برای عمل لوبوتومی به فانوس دریایی منتقل می‌شوند. نویس به او هشدار می‌دهد که همه افراد جزیره، از جمله چاک، در حال انجام دسیسه‌ای پیچیده هستند که برای تدی طراحی شده‌ است.

تدی دوباره با چاک روبرو می‌شود و هردو از سمت صخره‌ها به سوی فانوس دریایی می‌روند. آن‌ها از هم جدا می‌شوند اما کمی بعد تدی چاک را درحالیکه روی صخره‌ها افتاده است می‌بیند. اما هنگامی‌که او از صخره‌ها پایین می‌رود، اثری از او نیست. در این حین او غاری را پیدا می‌کند که در آن یک زن پنهان شده و ادعا می‌کند که راشل سولاندوی واقعی است. او ادعا می‌کند سابقاَ روانپزشک یک تیمارستان بوده است و مشغول تحقیق برروی آزمایشاتی مربوط به داروهای روانگردان و لوبوتومی جهت کشف تکنیک‌های کنترل ذهن بوده است. اما قبل از اینکه بتواند یافته‌های خود را به مقامات گزارش دهد، او را به عنوان یک بیمار در اشکلیف زندانی کردند. تدی به بیمارستان برمی‌گردد، اما هیچ مدرکی مبنی بر حضور چاک در آنجا پیدا نمی‌کند.

تدی که حالا مطمئن است که چاک را به فانوس دریایی برده‌اند، تصمیم می‌گیرد تا وارد فانوس شود، اما وقتی وارد آنجا می‌شود، متوجه می‌شود که کاولی از قبل منتظر او بوده است. کاولی توضیح می‌دهد که تدی در واقع همان اندرو لیدیس،"خطرناک‌ترین بیمار" آن‌ها است که به دلیل قتل همسر افسرده‌ و دیوانه‌ی خود دولورس که فرزندانشان را غرق کرده بود، در بند C زندانی شده است. ادوارد دانیلز و راشل سولاندو در واقع واروواژه‌های اندرو لیدیس و دولورس چانال هستند و دختر کوچکی که لیدیس در رویاهایش مکرراً می‌دید در واقع دخترش راشل است. کاولی همچنین فاش می‌کند که اندرو بود که دو هفته پیش به نایس حمله کرده و او را لیدیس خطاب کرد. به گفته کاولی، حوادث چند روز گذشته برای درمان جنون ناشی از توطئه اندرو طراحی شده است تا بتواند نقش تدی دنیلز را بازی کند. کارکنان تیمارستان همه بخشی از این آزمایش بودند، از جمله لستر شین که در نقش چاک ایول و یک پرستار که در نقش راشل سولاندو ظاهر شده است. میگرن اندرو و توهمات او از "راشل سولاندوی واقعی" در واقع ناشی از علائم ترک دارو بود. اندرو که غرق در خاطراتی که اتفاق افتاده است شده، بیهوش می‌شود.

او در تیمارستانی زیر نظر کاولی، شین، زندانبان و پرستاری که نقش راشل سولاندو را بازی می‌کرد به هوش می‌آید. وقتی از او سوال می‌شود، تمام حقیقت را به صورت معقول بازگو می‌کند و باعث رضایت پزشکان می‌شود. کاولی خاطرنشان می‌کند که آن ها ۹ ماه قبل نیز به این حالت رسیده بودند، اما اندرو پس رفت کرد. او هشدار می‌دهد که این آخرین فرصت اندرو خواهد بود. در غیر این‌صورت، آن‌ها مجبورند که او‌‌ را لوبوتومی کنند.

مدتی بعد، اندرو در محوطه‌ی تیمارستان با شین مشغول گفت‌وگو است، اما دوباره او را "چاک" صدا می‌زند و می‌گوید که آن‌ها باید جزیره را ترک کنند. شین سرش را به نشانه‌ی عدم موفقیت تکان می دهد و کاولی چیزی را به‌طور نامفهوم به ناهرینگ و زندانبان می‌گوید و سپس زندانبان به خدمتکاران اشاره می‌کند تا اندرو را برای عمل لوبوتومی ببرند. اندرو قبل از اینکه برود از شین می‌پرسد که آیا " زندگی کردن به‌عنوان یک فرد پَست بدتر است یا مردن به‌عنوان یک انسان خوب؟" شین مات و مبهوت اندرو را "تدی" صدا می‌زند اما به اسم تدی واکنشی نشان نمی‌دهد و مشخص می‌شود که او هنوز اندرو است و با خواست خودش می‌خواهد که لوبوتومی شود. در حالیکه اندرو در حال رفتن برای انجام عمل لوبوتومی است، دوربین فانوس دریایی را نشان می‌دهد.

بازیگران

تابو (مجموعه تلویزیونی)

تابو (مجموعه تلویزیونی)

۲۵ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

تابو

ژانردرام

سازندهتام هاردی
چیپس هاردی
استیون نایت

نویسندهاستیون نایت
تام هاردی
امیلی بالو

کارگردانکریستوفر نایهولم
آندرس انگستروم

بازیگرانتام هاردی
اونا چاپلین
دیوید هایمن
مایکل کلی
جاناتان پرایس
جسی باکلی
ادوارد هاگ
جفرسون هال
تام هولندر
مارک گیتیس
انتان الکساندر

کشور سازندهبریتانیا

زبان اصلیانگلیسی

تولید

تهیه‌کننده‌هاتیم بریکنل
ریدلی اسکات
چیپس هاردی (مشاور تولید)

مدت۶۰ دقیقه

پخش

شبکهٔ اصلیبی‌بی‌سی وان و اف‌ایکس

وبگاه

تابو(بازیگر اصلی:تام هاردی) (به انگلیسی: Taboo) یک مجموعهٔ تلویزیونی بریتانیایی به کارگردانی کریستوفر ناینهولام، که با همکاری دو شبکه تلویزیونی FX و BBC ساخته شد، با روایتی از سال ۱۸۱۳ و داستان شخصیتی بنام جیمز دلینی با بازی تام هاردی است که بعد از گذران ۱۰ سال زندگی در آفریقا، به همراه ۱۴ الماسی که بدست آورده‌است به لندن بازمی‌گردد تا بیشتر دربارهٔ کسب و کار به ارث مانده از پدرش بداند و به دنبال انتقام قتل وی برود. او با ممانعت از فروش کسب و کار خانوادگی خودشان به کمپانی هند شرقی، تصمیم می‌گیرد امپراتوری خرید و فروش خودش را بسازد در حالی که با این کار خود را وارد بازی خطرناکی میان دو کشور آمریکا و بریتانیا می‌کند. طبق اطلاعاتی که وب‌سایت هالیوود ریپورتر[۱] منتشر کرده، فصل دوم سریال تابو قرار است در هشت قسمت تولید و منتشر شود. زمان هر قسمت فصل دوم این سریال حدود یک ساعت خواهد بود که هم‌اکنون فصل دوم این سریال در دست ساخت است.[۲]

داستان[ویرایش]

این سریال، داستان خانواده ای در لندن و در قرن ۱۹ را روایت می کند. در سال ۱۸۱۳ جیمز دلینی (تام هاردی) پس از زندگی در افریقا و با الماس هایی که به دست آورده است به لندن باز می گردد. او به دنبال پیدا کردن قاتل پدرش و مبارزه با دستگاه های دولتی است.

تولید[ویرایش]

تابو توسط استیون نایت ، تام هاردی و پدرش ادوارد "چیپس" هاردی ایجاد شده و براساس داستانی نوشته شده توسط تام و چیپس هاردی ساخته شده است.[۳]نایت و تام هاردی قبلاً در فیلم لاک ۲۰۱۳ و مجموعه تلویزیونی پیکی بلایندرز با هم کار کردند که در سال ۲۰۱۳ به نمایش درآمد.[۴]کارگردانی سری اول توسط کریستوفر نیهولم و آندرس انگستروم انجام شد.[۵]

نظرات سازندگان و بازیگران[ویرایش]

تام هاردی در رابطه با ادامه پخش سریال تابو، گفت: این خبر بسیار فوق‌العاده‌ای است. ما بسیار سپاس‌گزار و هیجان زده هستیم که رابطه ما با دو شبکه BBC و FX برای ساخت این سریال درام تاریخی بریتانیایی، ادامه پیدا خواهد کرد.

استیون نایت، سازنده، نویسنده و تهیه‌کننده اجرایی سریال تابو، در بیانیه خود گفت که از دور شاهد موفقیت این سریال بوده‌است و او از استقبالی که از فصل اول سریال تابو شده، بسیار شگفت زده شده‌است. نایت گفت: من بسیار هیجان زده هستم که کار بر روی این سریال را ادامه خواهیم داد، چرا که من متوجه شده‌ام که استقبال بسیار وسیعی از این سریال در خارج از مرزهای بریتانیا شده‌است و این سریال مخاطبان بسیار زیاد و مشتاقی را در بریتانیا و آمریکا دارد. ما تلاش کرده‌ایم که به جای یک رویکرد نمادین برای روایت این سریال، یک رویکرد امپرسیونیسمی (روایت براساس دید و برداشت سازنده) برای روایت اتفاقات تاریخی این سریال داشته باشیم. ما امیدواریم که دقت بیشتری در تجسم اتفاقات فوق‌العاده تاریخی در فصل دوم این سریال، داشته باشیم.

سایر بازیگران[ویرایش]

تام هاردی، اونا چاپلین، دیوید هایمن، مایکل کلی، جاناتان پرایس، جسی باکلی، ادوارد هاگ، جفرسون هال، تام هولندر و مارک گیتیس از جمله بازیگرانی بودند که در فصل اول سریال تابو حضور داشتند و به ایفای نقش پرداختند.

منابع

آقای ریپلی بااستعداد (فیلم)

آقای ریپلی بااستعداد (فیلم)

۴۱ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

آقای ریپلی بااستعداد

کارگردانآنتونی مینگلا

تهیه‌کنندهویلیام هوربرگتام استرنبرگ

نویسندهآنتونی مینگلااقتباس از رمانی به همین ناماز پاتریشا های‌اسمیت

بازیگرانمت دیمونجود لاگوئینت پالتروگرچن ایگلفکیت بلانشت
ایوانو مارسکوتی
سیلوانا بوزی
جوزپه فیورلو
رزاریو فیورلو
برایان تارانتینا

موسیقیگابریل یارد

تدوین‌گروالتر مرچ

توزیع‌کنندهپارامونت پیکچرزمیراماکس فیلمز

تاریخ‌های انتشار

  • ۱۲ دسامبر ۱۹۹۹

مدت زمان

۱۳۸ دقیقه

کشورایالات متحده آمریکا

زبانانگلیسی

هزینهٔ فیلم۴۰٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار

فروش گیشه۱۲۸٬۷۹۸٬۲۶۵ دلار

آقای ریپلی بااستعداد (به انگلیسی: The Talented Mr. Ripley) نام فیلم تریلر روانشناسانه‌ای است بر اساسِ رمانی با همین نام نوشتهٔ پاتریشیا های‌اسمیت که در سال ۱۹۹۹ به کارگردانی آنتونی مینگلا ساخته شد. این فیلم موفق شد در ۵ رشته، از جمله بهترین موسیقی فیلم، بهترین فیلم‌نامهٔ اقتباسی و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد کاندیدای جایزه اسکار شود.

این فیلم همچنین در ۷ رشته کاندیدای جایزه بفتا شد که از آن میان فقط جود لا توانست به‌عنوان بهترین بازیگر نقش مکمل مرد جایزهٔ بفتا (۲۰۰۰) را از آنِ خود کند.

جستارهای وابسته[ویرایش]

  • آقای ریپلی بااستعداد

منابع[ویرایش]

مجموعه‌ای از گفتاوردهای مربوط به آقای ریپلی بااستعداد (فیلم) در ویکی‌گفتاورد موجود است.

  • مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا. «The Talented Mr. Ripley (film)». در دانشنامهٔ ویکی‌پدیای انگلیسی، بازبینی‌شده در ۳۰ ژوئن ۲۰۱۴.

پیوند به بیرون[ویرایش]

مجموعه‌ای از گفتاوردهای مربوط به آقای ریپلی بااستعداد (فیلم) در ویکی‌گفتاورد موجود است.

  • وبگاه رسمی
  • آقای ریپلی بااستعداد در بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDb)
  • آقای ریپلی بااستعداد در آل‌مووی
  • آقای ریپلی بااستعداد در باکس آفیس موجو
  • آقای ریپلی بااستعداد در راتن تومیتوز
  • The Talented Mr. Ripley در متاکریتیک ویرایش در ویکی‌داده

تیم تالر (رمان کودکان)

تیم تالر (رمان کودکان)

۶ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

تیم تالر یا خنده فروخته شده

نویسنده(ها)جیمز کروس

عنوان اصلیTimm Thaler oder Das Verkaufte Lachen

کشورآلمان

زبانآلمانی

گونه(های) ادبیعلمی تخیلی

شابکشابک ‎۴−۸۹۶۴۲−۰۹۷−۷

تیم تالر یا خنده فروخته‌شده (به آلمانی: Timm Thaler oder Das verkaufte Lachen) یک داستان برای کودکان است که توسط جیمز کروس نویسنده آلمانی در سال ۱۹۶۲ نوشته‌شده‌است. دائرةالمعارف ادبیات کودکان آکسفورد از آن به عنوان بهترین اثر کودکانه کروس یاد می‌کند. تیم تالر داستان پسری را روایت می‌کند که خنده دلربای خود را با فردی مرموز و اهریمنی با نام بارون در ازای برنده شدن در همه شرط‌بندی‌ها معامله می‌کند. پس از آن پسر مجبور می‌شود برای پس گرفتن خنده خود چهار سال تلاش کند.این رمان با نام "خنده فراموش شده" به ترجمه فریده لاشایی انتشارات اسپرک سال ۱۳۶۹ به فارسی برگردانده شده است.

در سال ۱۹۷۹، کروس یک رمان دیگر در ادامه نوشت که Timm Thalers Puppen oder Die verkaufte Menschenliebe (به فارسی عروسک‌های تیم تالر، یا انسانیت فروخته‌شده) نام دارد.[۱]

اقتباسی از این داستان محبوب در یک مینی سریال ۱۳ قسمتی آلمانی برای کودکان در سال ۱۹۷۹ آورده شده‌است. همین‌طور در یک فیلم موزیکال تلویزیونی شوریایی دو قسمتی نیز از این داستان اقتباس شده‌است. در سال ۲۰۰۲ نیز در یک انمیشن تلویزیونی آلمانی از این داستان اقتباس شده‌است. همین‌طور فیلم سینمایی آلمانی اقتباس شده از این داستان در سال ۲۰۱۷ ساخته شده‌است.

جستارهای وابسته

سریعترین سرخپوست دنیا

سریعترین سرخپوست دنیا

۲۳ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

سریعترین سرخپوست دنیا

پوستر فیلم

کارگردانراجر دونالدسون

تهیه‌کنندهآوی لرنر

نویسندهراجر دونالدسون

بازیگرانسِر آنتونی هاپکینز
دایان لد
جسیکا کافیل
کریستوفر لافورد

موسیقیجی. پیتر رابینسون

فیلم‌برداردیوید گریبل

تدوین‌گرجان گیلبرت

توزیع‌کنندهمگنولیا پیکچرز

تاریخ‌های انتشار

  • ۷ دسامبر ۲۰۰۵ (نیوزیلند)
  • ۳ فوریه ۲۰۰۶ (ایالات متحده)

مدت زمان

۱۲۷ دقیقه

کشورنیوزیلند

زبانانگلیسی

هزینهٔ فیلم۲۵ میلیون دلار

سریعترین سرخپوست دنیا (به انگلیسی: The World's Fastest Indian) یک فیلم زندگی‌نامه‌ای نیوزیلندی محصول سال ۲۰۰۵ است که بر پایهٔ زندگی موتورسوار مشهور نیوزیلندی، بارت مونرو و موتور ساخت شرکت "ایندیَن" (در انگلیسی به معنی سرخپوست) او ساخته شده است. مونرو رکوردهای سرعت متعددی را در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ و دههٔ ۱۹۶۰ در دشت نمک یوتا برای موتورهای زیر ۱۰۰۰ سی سی بنام خود ثبت کرد. فیلم به کارگردانی کارگردان نیوزیلندی، راجر دونالدسون و با درخشش آنتونی هاپکینز، با افتتاح در دسامبر ۲۰۰۵، نظرهای مثبتی دریافت کرد.[۱] و بسرعت با فروش ۷٬۰۴۳٬۰۰۰ دلار، تبدیل به پرفروشترین فیلم داخلی نیوزلند شد.[۲] همچنین فروش فیلم در سراسر جهان ۱۸٬۲۹۷٬۶۹۰ دلار بوده است.[۳]

نقش‌ها[ویرایش]

  • آنتونی هاپکینز در نقش بارت مونرو
  • جسیکا کافیل در نقش وندی
  • جو هاوارد در نقش اتو
  • کریس ویلیامز در نقش تینا، مرد زن نمایی که کارمند هتل است.
  • پال رودریگز در نقش فرناندو
  • کریستوفر لافورد در نقش جیم مافت
  • آنی ویتل در نقش فران
  • آرون جیمز مورفی در نقش تام
  • کریس برونو در نقش باب
  • تیم شدبولت در نقش فرانک
  • بروس گرین وود در نقش جری
  • دایان لد در نقش آدا
  • ساگینا گرنت در نقش جیک

مدل استفاده شده بعنوان موتور سرخ پوست مونرو در فیلم.

پانویس[ویرایش]

  1. ↑ "The World's Fastest Indian (2005)". Rotten Tomatoes. Retrieved 5 July 2010.
  2. ↑ «New Zealand box office Top 10». بایگانی‌شده از اصلی در ۷ فوریه ۲۰۰۷. دریافت‌شده در ۷ ژانویه ۲۰۱۴.
  3. ↑ "The World's Fastest Indian (2005)". Box Office Mojo. Retrieved 5 July 2010.

منابع[ویرایش]

  • مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا. «The World's Fastest Indian». در دانشنامهٔ ویکی‌پدیای انگلیسی، بازبینی‌شده در ۷ ژانویه ۲۰۱۴.

پیوند به بیرون[ویرایش]

مجموعه‌ای از گفتاوردهای مربوط به سریعترین سرخپوست دنیا در ویکی‌گفتاورد موجود است.

  • سریعترین سرخپوست دنیا در بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDb)
  • سریعترین سرخپوست دنیا در آل‌مووی
  • سریعترین سرخپوست دنیا در راتن تومیتوز
  • سریعترین سرخپوست دنیا در متاکریتیک
  • The World's Fastest Indian در باکس آفیس موجو

عمر (فیلم)

عمر (فیلم)

۱۸ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

با عمر (مجموعه تلویزیونی) اشتباه نشود.

عمر

پوستر فیلم

کارگردانهانی ابواسعد

تهیه‌کنندههانی ابواسعد
ولید زعیتر
دیوید گرسون

نویسندههانی ابواسعد

بازیگرانآدم بکری
ایاد هورانی
سامر بشارات
ولید زعیتر
لیم لوبانی
روهل عیادی
یوسف سوید

فیلم‌بردارایهاب عسل

تدوین‌گرمارتین برینکلر
ایاس سلمان

مدت زمان

۹۶ دقیقه

کشورفلسطین

زبانعربی، عبری

عمر یک فیلم درام فلسطینی محصول ۲۰۱۳ به کارگردانی هانی ابواسعد است. از این فیلم در جشنواره کن سال ۲۰۱۳ رونمایی شد. فیلم «عمر» پنجمین اثر بلند داستانی «ابو اسعد» و دومین فیلمی است که در میان آثار سینمایی وی، پس از اینک بهشت در سال ۲۰۰۵، به لیست نامزدهای نهایی جوایز اسکار راه یافته‌است. این فیلم طی ۸ هفته در شهرهای ناصره، نابلس و بیت شنان تصوربرداری شد و در آن آدم بکری در نقش «عمر» و لیم لوبانی در نقش «نادیه» از فلسطین بازیگران اصلی هستند. همچنین ولید فاروق زعتیر در نقش «رامی»، سامر بشارات در نقش «امجد» و ایاد حورانی در نقش «طارق» نیز در این فیلم نقش‌آفرینی کرده‌اند. هانی ابواسعد، کارگردان فیلم در گفتگو با شبکه خبری «الجزیره» گفت: این فیلم ۹۸ دقیقه‌ای که از واقعیت‌های زندگی روزمره مردم فلسطین الهام گرفته شده، روایتگر رابطه چند دوست است که برای آزادی سرزمین خود با سربازان اسرائیلی مبارزه می‌کنند، اما در این مسیر دچار اشتباهاتی می‌شوند.

خلاصه داستان[ویرایش]

داستان فیلم به صورت کلی دربارهٔ یک کارگر نانوایی به اسم «عمر» است که هر روز خود را در تیررس سربازان اسرائیلی قرار می‌دهد و...

عوامل فیلم[ویرایش]

بازیگران[ویرایش]

  • آدم بکری .... عمر
  • ایاد هورانی .... طارق
  • سامر بشارات … امجد
  • ولید زعیتر .... رامی
  • لیم لوبانی .... نادیا
  • روهل عیادی … حسام
  • رمزی المقدسی … محسن علی طه
  • باهر اجباریا .... زندان بان
  • مجد بیطار .... دوست طارق
  • ولید عبدالسلام … رهبر مراسم تشییع جنازه
  • دیوید گرسن .... زندان بان
  • عصام ابو عابد … رئیس عمر
  • فؤاد عبد الهادی … سرباز
  • عادل ابو لاشین … تعقیب کننده در بازار
  • یوسف جو سوید … شکنجه گر
  • باهر اجباریا … زندان بان
  • دیوید گیرسون … زندان بان
  • ایلی رزق … زندان بان
  • افیشای سلیمان … زندان بان
  • ایهاب جاد الله … زندانی در حیاط
  • موسی حبیب‌الله … مدیر فروشگاه
  • وفاء عون … مادر عمر
  • آنا ماریا حوا .... خواهر عمر
  • جهاد ابو عسل … پدر عمر
  • نجوی عرامنه … خواهر امجد
  • زیاد جرجور … برادر عمر
  • طارق قبطی … پدر طارق
  • موسی عوض … محافظ طارق
  • جمال خلایله … محافظ طارق
  • مروه داود … دوست صدیق نادیه
  • بولین یاهوث … دوست نادیه
  • رشا نحاس … دوست نادیه
  • محمدحسن … مردی که در کنار دیوار به عمر کمک کرد
  • ایم احمد اسد
  • ابراهیم بولص
  • المارون بولص
  • شتریت عیران
  • الیانا فارانش
  • روان فارانش
  • جریس غرایب
  • التمار هالبیرین
  • الیاس ابوهاتوم
  • انا ماریا هوی
  • دونا الهوی دوست نادیه
  • لورا حوا

حقیقت زشت

حقیقت زشت

قت زشت (2009) > صحنه

5 از 30 عکس

بعدی

قبلی

 فیلم سینمایی حقیقت زشت با حضور کاترین هیگل، جرارد باتلر، Nick Searcy، John Michael Higgins، Cheryl Hines و Bree Turner

فیلم سینمایی حقیقت زشت با حضور کاترین هیگل و جرارد باتلر

۳۴ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

حقیقت زشت

کارگردانرابرت لوکتیک

تهیه‌کنندهگری لوکزی

بازیگرانجرارد باتلر
کاترین هیگل
بونی سامرویل
کوین کانلی
چریل هاینس

تاریخ‌های انتشار

۲۰۰۹

مدت زمان

۹۶ دقیقه

کشورایالات متحده

زبانانگلیسی

هزینهٔ فیلم۳۸ میلیون دلار

فروش گیشه۲۰۵٬۲۹۸٬۹۰۷ دلار

حقیقت زشت (به انگلیسی: The Ugly Truth) یک فیلم کمدی رمانتیک آمریکایی با بازیِ کاترین هیگل، جرارد باتلر، بونی سامرویل، کوین کانلی، چریل هاینس، نیک سیرسی، اریک وینتر، یوت نیکول براون و کریگ فرگوسن می‌باشد. این فیلم در ۲۲ ژوئن ۲۰۰۹ در آمریکای شمالی منتشر شد؛ و توسط لیکشور اینترتیمنت و کلمبیا پیکچرز ساخته شد.

بازیگران[ویرایش]

  • کاترین هیگل در نقش ابیگل «ابی» ریچر، تهیه‌کننده یک برنامه تلویزیونی صبحگاهی.
  • جرارد باتلر در نقش مایک چادوی، مجری مردسالارِ برنامهٔ ابی
  • اریک وینتر در نقش کالین اندرسون، دکتری که در همسایگی ابی زندگی می‌کند.
  • نیک سیرچی در نقش استوارت، رئیس ابی و مایک

خلاصه[ویرایش]

ابی ریچتر (کاترین هیگل) تهیه‌کننده یک برنامه تلویزیونی صبحگاهی در ساکرامنتو، کالیفرنیا است. او به‌طور قطعی به عشق حقیقی اعتقاد دارد و از حامیان سرسخت کتاب‌هایی مثل مردان مریخی و زنان ونوسی است. او بعد از یک روز خسته‌کننده به خانه بر می‌گردد و یک فیلم تلویزیونی با نام «حقیقت تلخ» با مجری‌گری مایک چادوی (جرارد باتلر) می‌بیند. برنامه ای که دربارهٔ روابط با بدبینی صحبت می‌کند. ابی به برنامه او تماس می‌گیرد و با او جروبحث می‌کند بعد فردا او را در ایستگاه تلویزیونی می‌بیند و می‌فهمد که تهیه‌کننده برنامه اوست…

منابع[ویرایش]

  • مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا. «The Ugly Truth». در دانشنامهٔ ویکی‌پدیای انگلیسی، بازبینی‌شده در ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۱.

پیوند به بیرون[ویرایش]

مجموعه‌ای از گفتاوردهای مربوط به حقیقت زشت در ویکی‌گفتاورد موجود است.

  • The Ugly Truth در بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDb)

آیکون خرد

این یک مقالهٔ خرد فیلم است. می‌توانید با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

رده‌ها:

  • فیلم‌ها به زبان انگلیسی
  • ساکرامنتو، کالیفرنیا
  • فیلم‌ها درباره تلویزیون
  • فیلم‌های ۲۰۰۹ (میلادی)
  • فیلم‌های ایالات متحده آمریکا
  • فیلم‌های به تهیه‌کنندگی گری لوچسی
  • فیلم‌های رابرت لوکتیک
  • فیلم‌های رمانتیک کمدی ۲۰۰۹ (میلادی)
  • فیلم‌های رمانتیک کمدی آمریکایی
  • فیلم‌های رمانتیک کمدی دهه ۲۰۰۰ (میلادی)
  • فیلم‌های ریلیتیویتی مدیا
  • فیلم‌های فیلمبرداری شده در ساکرامنتو، کالیفرنیا
  • فیلم‌های کلمبیا پیکچرز
  • فیلم‌های کمدی ۲۰۰۹ (میلادی)
  • فیلم‌های لیک‌شور انترتینمنت
  • فیلم‌های واقع‌شده در کالیفرنیا

غریبه (فیلم ۱۳۵۱)

غریبه (فیلم ۱۳۵۱)

افزودن زبان‌ها

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

غریبه

کارگردانشاپور قریب

تهیه‌کنندهمحمدرضا شیبانی

نویسندهحسن رفیعی

بازیگرانبهروز وثوقی
نگار
دیانا
پرویز فنی‌زاده
اکبر مشکین
احمد معینی

موسیقیبابک بیات

فیلم‌بردارنصرت‌الله کنی

تدوین‌گرنصرت‌الله کنی

تاریخ‌های انتشار

۱۳۵۱

مدت زمان

۱۰۹ دقیقه

کشورایران

زبانفارسی

غریبه، فیلمی به کارگردانی شاپور قریب و نویسندگی حسن رفیعی ساختهٔ سال ۱۳۵۱ و فیلم‌برداری‌شده در شهر شوشتر است.

موضوع فیلم[ویرایش]

قاسم (بهروز وثوقی) پس از مرخص شدن از زندان سراغ دوستش عباس (پرویز فنی زاده) به جنوب می‌رود. قاسم پس از درگیر شدن با مردی که مسبب دستگیری او بوده‌است با دختری به نام زری (نگار) روبرو می‌شود که دختر مرد متمولی است. قاسم که می‌داند پدر زری با ازدواج او و دخترش موافقت نخواهد کرد به کمک زن رختشوئی به نام اقدس (دیانا) با زری قرار می‌گذارند که شهر را ترک کنند. قاسم به کمک عباس با زری به طرف تهران می‌گریزند. در قهوه خانهٔ بین راه زری از تصمیم خود منصرف می‌شود و به قاسم اصرار می‌کند که او را به خانه اش بازگرداند. راننده ای به نام مهدی (احمد معینی) و قهوه چی به آنها بدگمان می‌شوند. قاسم در مرافعه ای آن دو را از پا درمی‌آورد و پس از رسیدن به تهران همراه زری در مسافرخانه ای ساکن می‌شوند. وقتی در روزنامه‌ها اعلان می‌شود که پلیس به جرم قتل و آدم ربائی در تعقیب قاسم است او محل اقامت خودرا به پلیس اطلاع می‌دهد، اما در آخرین لحظه از تصمیم خود منصرف می‌شود و موقع فرار به ضرب گلوله از پا درمی آید.

بازیگران[ویرایش]

بهروز وثوقی و نگار در فیلم غریبه، پوستر منتشرشده در شمارهٔ ۳۹۶ مجلهٔ فیلم و هنر

  • بهروز وثوقی
  • نگار
  • دیانا
  • اکبر مشکین
  • احمد معینی
  • پرویز فنی‌زاده

منابع[ویرایش]

مجموعه‌ای از گفتاوردهای مربوط به غریبه (فیلم ۱۳۵۱) در ویکی‌گفتاورد موجود است.

  • «غریبه (فیلم)». سوره‌سینما. دریافت‌شده در ۳۰ اوت ۲۰۱۳.
  • «لیست کامل عوامل فیلم غریبه». سوره‌سینما. دریافت‌شده در ۳۰ اوت ۲۰۱۳.
  • https://www.youtube.com/watch?v=Zo5_sSYO0Mk

آیکون خرد

این یک مقالهٔ خرد فیلم است. می‌توانید با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

رده‌ها:

  • فیلم‌ها به زبان فارسی
  • فیلم‌های ۱۳۵۱
  • فیلم‌های ایرانی
  • فیلم‌ها به کارگردانی شاپور قریب
  • فیلم‌های درام ایرانی
  • فیلم‌های در مورد آدم‌ربایی
  • فیلم‌های سیاه‌وسفید ایرانی
  • این صفحه آخرین‌بار در ‏۱۹ نوامبر ۲۰۲۱ ساعت ‏۰۰:۲۷ ویرایش شده‌است.

نجات سینما

نجات سینما

۳ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

نجات سینما

کارگردانسارا شوگرمن

تهیه‌کنندهمت ویلیامز
جولیا استوارت

فیلمنامه‌نویسپیرز اشوُرث

داستانلورن کینگ

بازیگرانجاناتان پرایس
سامانتا مورتون
تام فلتون
عدیل اختر
سوزان ووکوما

توزیع‌کنندهاسکای موویز

تاریخ‌های انتشار

  • ۱۴ ژانویه ۲۰۲۲ (اسکای سینما)
  • ۱۴ ژانویه ۲۰۲۲ (سینمای لیریک)

مدت زمان

۱۰۹ دقیقه

کشوربریتانیا

زبانانگلیسی

نجات سینما (انگلیسی: Save the Cinema) یک فیلم درام بریتانیایی به نویسندگی پیرز اشوُرث و کارگردانی سارا شوگرمن محصول ۲۰۲۲ است.[۱] این فیلم بر پایه داستان واقعی لیز ایوانز، آرایشگر و سرپرست یک گروه تئاتر جوانان در کارمارتن ولز، که در سال ۱۹۹۳ کمپینی را برای جلوگیری از تعطیلی سینمای لیریک راه‌اندازی کرد، ساخته شده است. در این فیلم جاناتان پرایس، سامانتا مورتون، تام فلتون، عدیل اختر و سوزان ووکوما نقش‌آفرینی کرده‌اند.[۲]

لیز ایوانز مادر وین ایوانز، مدیر اپرای ملی ولز به همراه مارک لیولین ایوانز، یکی از اعضای اپرای ملی انگلستان و بنیانگذار اِی‌بی‌سی آو اپرا، در این فیلم در نقش‌های کوتاهی ظاهر می‌شوند.

داستان[ویرایش]

لیز ایوانز آرایشگر و سرپرست یک تئاتر جوانان در کارمارتن ولز است که در سال ۱۹۹۳ کمپینی را برای جلوگیری از تعطیلی سینمای لیریک آغاز کرد. او و یکی از اعضای شورای محلی از استیون اسپیلبرگ کمک می‌گیرند تا فیلم پارک ژوراسیک را به طور ویژه در این سینما نمایش دهند.[۲]

بازیگران[ویرایش]

  • جاناتان پرایس
  • سامانتا مورتون
  • تام فلتون
  • عدیل اختر
  • سوزان ووکوما
  • ارین ریچاردز
  • اوین یومان
  • کیت آلن
  • رود گیلبرت
  • دورا دیویس
  • لیان هولدر
  • جو هرست
  • ثائر الشاعی
  • نجات سینما

    نجات سینما

    ۱۲+

    ۲۰۲۲

    ۹۹ دقیقه

    6.6

    زیرنویس

    لیز ایوانز آرایشگری در شهری کوچک در ولز است که در دهه ۱۹۹۰ با راه انداختن یک کمپین تلاش می کند تا سینمای شهر خود را از بسته شدن نجات دهد و...

    ورود و پخش

    ستارگان:Louisa CliffeKrrish PatelJonathan PryceBeatie Edney

    کارگردان:Sara Sugarman

    تصاویر و جزییات

    نجات سینما-Save the cinema

    نجات سینما-Save the cinema1

    نجات سینما-Save the cinema2

    نجات سینما-Save the cinema3

    نجات سینما-Save the cinema4

    نجات سینما-Save the cinema5

    Save the Cinema

    درباره فیلم نجات سینما

    فیلم نجات سینما، ‌فیلمی درام، محصول سال ۲۰۲۲ کشور انگلستان به کارگردانی سارا شوگرمن است. نویسندگی فیلم نجات سینما بر عهده پیرز اشورث و لورن کینگ بوده است. بازیگرانی چون لوئیزا کلیف، کریش پاتل، جاناتان پرایس، بیتی ادنی، سال شوگرمن، سامانتا مورتون، اوین یئومن و مایا میلارد در فیلم نجات سینما به ایفای نقش می ‌پردازند.

    فیلم نجات سینما بر اساس حوادث واقعی ساخته شده است.

    شما می‌توانید به انتخاب خودتان فیلم نجات سینما را با زبان اصلی همراه با زیرنویس فارسی اختصاصی نماوا و یا انگلیسی تماشا کنید.

    دسته بندی:درامفیلم خارجی

    صدا:انگلیسی

    زیرنویس:فارسیانگلیسی

    بازیگران فیلم نجات سینما

مرد دوصدساله (فیلم)

مرد دوصدساله (فیلم)

۳۲ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

مرد دوصدساله

کارگردانکریس کلمبوس

نویسندهآیزاک آسیموف
رابرت سیلوربرگ

فیلمنامه‌نویسنیکلاس کازان

بازیگرانرابین ویلیامز
سام نیل
امبت دیویتس
وندی کروسون
اولیور پلات
کیرستن وارن
هلی آیزنبرگ

موسیقیجیمز هورنر

فیلم‌بردارفیل میهیو

تدوین‌گرنیل تراویز

توزیع‌کنندهوالت دیزنی پیکچرز

تاریخ‌های انتشار

  • ۱۷ دسامبر ۱۹۹۹

مدت زمان

۱۳۲ دقیقه

کشورایالات متحدهٔ آمریکا

زبانانگلیسی

هزینهٔ فیلم۱۰۰ میلیون دلار

فروش گیشه۸۷٫۴ میلیون دلار

مرد دوصدساله (به انگلیسی: Bicentennial Man) فیلمی محصول سال ۱۹۹۹ به کارگردانی کریس کلمبوس است. در این فیلم بازیگرانی همچون رابین ویلیامز، سام نیل، امبت دیویتس، وندی کروسون، اولیور پلات، کیرستن وارن، هلی آیزنبرگ، استیون روت، جان مایکل هیگینز، برادلی وایتفورد و لین تیگپن ایفای نقش کرده‌اند.

منابع[ویرایش]

  • مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا. «Bicentennial Man». در دانشنامهٔ ویکی‌پدیای انگلیسی، بازبینی‌شده در ۲۶ اوت ۲۰۱۴.

پیوند به بیرون[ویرایش]

  • مرد دوصدساله در بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDb)
  • مرد دویست‌ساله در پایگاه داده‌های فیلم تی‌سی‌ام
  • مرد دویست‌ساله در آل‌مووی
  • مرد دویست‌ساله در باکس آفیس موجو
  • مرد دویست‌ساله در راتن تومیتوز
  • مرد دویست‌ساله در متاکریتیک

اینجانب، دانیل بلیک

اینجانب، دانیل بلیک

۳۲ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

اینجانب، دانیل بلِیک

کارگردانکن لوچ

تهیه‌کنندهربکا اوبراین

موسیقیجرج فنتون

تاریخ‌های انتشار

  • مه ۲۰۱۶ (جشنواره فیلم کن ۲۰۱۶)

مدت زمان

۱۰۰ دقیقه

کشوربریتانیا
فرانسه
بلژیک

زبانانگلیسی

اینجانب، دانیل بلِیک (انگلیسی: I, Daniel Blake) فیلمی به کارگردانی کن لوچ است که در سال ۲۰۱۶ منتشر شد. این فیلم نخل طلای جشنواره فیلم کن ۲۰۱۶ را از آنِ خود کرد.[۱]

داستان[ویرایش]

فیلم داستان یک کارگر است که بعد از یک حمله قلبی، توسط دکترش از کار کردن منع می‌شود و حالا باید از دولت مستمری بیکاری دریافت کند. اما بوروکراسی پیش روی قهرمان فیلم، دریافت این مستمری را تا حد رسیدن به نقطه بی‌بازگشت به تأخیر می‌اندازد. دنیل بلیک همچنین در طی ماه‌های بیکاری و بی‌پولی‌اش با یک مادر جوان که او هم دچار بحران مشابهی است آشنا می‌شود.[۲]

منابع[ویرایش]

  1. ↑ «اینجانب، دانیل بلیک؛ نظام خدمات اجتماعی بریتانیا از نگاه کن لوچ». بی‌بی‌سی فارسی. ۲۹ مه ۲۰۱۶. دریافت‌شده در ۲۹ مه ۲۰۱۶.
  2. ↑ http://www.bbc.com/persian/arts-38237438
  • مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا. «I, Daniel Blake». در دانشنامهٔ ویکی‌پدیای انگلیسی، بازبینی‌شده در ۱۵ آوریل ۲۰۱۶.

پیوند به بیرون[ویرایش]

  • اینجانب، دانیل بلیک در بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDb)

گسترش

  • ن
  • ب
  • و

جایزه بفتای بهترین فیلم بریتانیایی

راه‌های افتخار

راه‌های افتخار

۴۳ زبان

  • مقاله
  • بحث
  • خواندن
  • ویرایش
  • نمایش تاریخچه

ابزارها

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

راه‌های افتخار

کارگرداناستنلی کوبریک

تهیه‌کنندهجیمز بی. هریس

فیلمنامه‌نویساستنلی کوبریککالدر ویلینگهامجیم تامپسون

بازیگرانکرک داگلاسرالف میکرجورج مکریدیوین موریسریچارد اندرسونجوزف تورکل

موسیقیجرالد فراید

توزیع‌کنندهیونایتد آرتیستس

تاریخ‌های انتشار

۲۵ دسامبر ۱۹۵۷

مدت زمان

۸۷ دقیقه

کشورایالات متحده

زبانانگلیسی

هزینهٔ فیلم۹۳۵٬۰۰۰ دلار

فروش گیشه۱.۲ میلیون دلار

راه‌های افتخار (به انگلیسی: Paths of Glory) فیلمی ضدجنگ به کارگردانی استنلی کوبریک محصول سال ۱۹۵۷ است.

نمایش این فیلم، به‌خاطر ترسیم چهرهٔ منفی از ارتش فرانسه، در این کشور ممنوع شد.[۱] در اسپانیا نیز، به‌خاطر نگرش ضد نظامی، از سوی ژنرال فرانسیسکو فرانکو ممنوع شد و در سال ۱۹۸۶، درحالی‌که ۱۱ سال از مرگ فرانکو می‌گذشت، منتشر شد. در آلمان، به‌خاطر حفظ روابط با فرانسه، به مدت دو سال از نمایش فیلم جلوگیری به عمل آمد.

در جریان فیلمبرداری، استنلی کوبریک با کریستین کوبریک (آن زمان کریستین هارلن)، که اجرای خوانندگی انتهای فیلم را بر عهده داشت، آشنا شد. او از دومین همسر خود جدا شده بود و با استنلی ازدواج کرد و تا پایان عمر او، یعنی سال ۱۹۹۹، همراه او بود.

بازخورد[ویرایش]

اگر چه این فیلم حتی یک نامزدی برای جوایز اسکار ۱۹۵۸ دریافت نکرد، اما نامزد دریافت جوایز بین‌المللی متعددی شد. آن جوایز و بسیاری از نقدهای مثبت منتقدان فیلم، شهرت رو به رشد کوبریک را بیشتر کرد. این فیلم در بخش بهترین فیلم نامزد جایزه بفتا شد اما به فیلم پل رودخانه کوای شکست خورد. این فیلم همچنین در متاکریتیک بر اساس ۱۸ نقد امتیاز ۹۰ از ۱۰۰ را کسب کرده که نشان دهنده «تحسین جهانی» است.

خلاصهٔ داستان[ویرایش]

زمستان ۱۹۱۶ است و ارتش آلمان، درست بیرونِ دروازه‌های پاریس، مقابل نیروهای فرانسوی در سنگرهایشان، در گِل گیر کرده‌است. اگرچه تلفات بالا نیست، ولی خاکی هم تسخیر نمی‌شود. درحالی‌که فشار از سوی سیاستمدارها بالا گرفته تا به هر ترتیب، پیشرفت‌هایی در جبههٔ جنگ صورت گیرد، دو ژنرالِ خودمحورِ فرانسوی، برولار (آدولف منژو) و میرو (جرج مَکریدی) نقشهٔ حمله‌ای را طرح می‌ریزند که از همان ابتدا محکوم به شکست است. سرهنگ دَکْس (کرک داگلاس) به این فرمان اعتراض می‌کند، ولی می‌داند که اعتراضش راه به جایی نمی‌بَرَد. در شب حمله، دَکس، سروان روژه (وین موریس) را به اتفاق گروهبان پاریس (رالف میکر) و سرباز وظیفه لوژن (کن دیبس) به مأموریت شناسایی می‌فرستد. روژه که الکل مصرف کرده وحشت می‌کند و با پرتاب نارنجکی باعث مرگ لوژن می‌شود. پاریس مصمم است تا این موضوع را گزارش دهد. در روز حمله تلفات و کشتار بسیاری از آتش دفاعی دشمن اتفاق می‌افتد و نیروهای دَکس، بلافاصله پس از بیرون‌آمدن از سنگر، به مسلسل بسته می‌شوند. وقتی آخرین نفرات، گیج و آشفته به سنگرهایشان عقب‌نشینی می‌کنند، میرو آن‌ها را می‌بیند و فرمان می‌دهد تا از سوی توپخانه خودی به رویشان آتش گشوده شود. این فرمان ناشنیده گرفته می‌شود و اجرا نمی‌شود. اینجاست که میرو فرمان می‌دهد تا همهٔ نفرات یگان را به‌خاطر نافرمانی، تیرباران کنند. دَکس از این موضوع تکان خورده، اما ژنرالِ پیر را باید یک‌جوری آرام کرد. از هر لشکر، سه نفر را به‌صورت تصادفی انتخاب می‌کنند تا در دادگاه نظامی محاکمه شوند. در دادگاهی صحرایی، دَکس در جایگاه وکیل مدافع از آن‌ها در مقابل دادستانی انتقام‌جو (ریچارد اندرسون) دفاع می‌کند. حکمی که صادر می‌شود، یک مضحکه است. درحالی‌که لحظهٔ تیرباران نزدیک می‌شود، دَکس به این امید که بتواند رأی برولار را تغییر دهد، او را تهدید و ماجرای دستور میرو برای آتش توپخانه به نیروهای خودی را افشا می‌کند، ولی موفق به تغییر رای نمی‌شود. نهایتاً سربازان اعدام می‌شوند، ولی ژنرال برولار، پس از مراسم اعدام، میرو را توبیخ می‌کند و به دَکس پیشنهادِ سِمَتِ او را می‌دهد که وی قبول نمی‌کند و برولار را به فساد متهم می‌کند. در صحنهٔ آخر، جمعی از سرباران در کافه نشسته‌اند و دختری آلمانی برایشان آواز می‌خوانَد. در ابتدا با نگاه هوس‌آلودی او را می‌نگرند، اما نهایتاً تحت تأثیر آواز دختر متأثر می‌شوند.

منابع[ویرایش]

  1. ↑ رجا نیوز

پیوند به بیرون[ویرایش]

مجموعه‌ای از گفتاوردهای مربوط به راه‌های افتخار در ویکی‌گفتاورد موجود است.

  • راه‌های افتخار در بانک اطلاعات اینترنتی فیلم‌ها (IMDb)

گسترش

  • ن
  • ب
  • و

استنلی کوبریک

گسترش

  • ن
  • ب
  • و

فیلم‌های جیمز بی. هریس

رده‌ها:

  • فیلم‌ها به زبان انگلیسی
  • فیلم‌نامه‌های استنلی کوبریک
  • فیلم‌ها به کارگردانی استنلی کوبریک
  • فیلم‌های ۱۹۵۷ (میلادی)
  • فیلم‌های اقتباس‌شده از رمان‌های آمریکایی
  • فیلم‌های ایالات متحده آمریکا
  • فیلم‌های بر ضد جنگ جهانی اول
  • فیلم‌های جنگی ۱۹۵۷ (میلادی)
  • فیلم‌های جنگی دهه ۱۹۵۰ (میلادی)
  • فیلم‌های جنگی-درام آمریکایی
  • فیلم‌های دادگاهی نظامی
  • فیلم‌های درام ۱۹۵۷ (میلادی)
  • فیلم‌های درباره اعدام
  • فیلم‌های درباره جبهه غربی جنگ جهانی اول
  • فیلم‌های سانسورشده
  • فیلم‌های سیاسی دهه ۱۹۵۰ (میلادی)
  • فیلم‌های سیاه‌وسفید آمریکایی
  • فیلم‌های سیاه‌وسفید
  • فیلم‌های فیلمبرداری‌شده در ایالت بایرن
  • فیلم‌های واقع‌شده در ۱۹۱۶ (میلادی)
  • فیلم‌های واقع‌شده در فرانسه
  • فیلم‌های یونایتد آرتیستس
  • گنجینه ملی فیلم آمریکا
  • مناقشه‌ها در فرانسه
  • مناقشه‌های فیلم
  • فیلم‌های آمریکایی دهه ۱۹۵۰ (میلادی)
  • فیلم‌های انگلیسی‌زبان دهه ۱۹۵۰ (میلادی)
  • فیلم‌های اقتباس‌شده از رویدادهای واقعی در جنگ جهانی اول
  • این صفحه آخرین‌بار در ‏۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۳ ساعت ‏۱۳:۵۴ ویرایش شده‌است.
  • مروری بر فیلم راه‌های افتخار | راضیه فیض‌آبادی

    03 بهمن 1400


    قهرمانِ عدالت‌خواهی که از کنار عدالت به سکوت عبور کرد | اعتماد


    هر وقت راه‌های افتخار [Paths of Glory] را می‌بینم - مهم نیست بار اول باشد یا بار بیست‌وچندم- بعضی سکانس‌ها متاثرم می‌کند. همیشه در سکانس آخر، انگار من هم کنار سربازان شکست‌خورده فرانسوی در آن کافه قدیمی و متروک نشسته‌ام و به آواز دختر آلمانی گوش می‌کنم، من هم مانند آنها اشک از چشمانم سرازیر می‌شود. من راه‌های افتخار را دوست دارم و از دیدنش خسته نمی‌شوم. اما چرا؟ فیلم با من چه‌ می‌کند که تا به این حد تاثیرگذار است؟ چگونه آنچه می‌خواسته تصویر کند را تصویر کرده و من آن را منفعلانه پذیرفته‌ام؟ برای ساختن آن تصویر که انعکاسی از ایدئولوژی اثر است، چه چیزهایی را از دیدگانم پنهان کرده؟

    راه‌های افتخار [Paths of Glory] کوبریک

    این سوالی است که من از منظر یک منتقد و در چارچوب تحلیل گفتمان انتقادی، هر زمان که اثری هنری، قهرمانی بی چون ‌و چرا و خدشه‌ناپذیر می‌سازد، ذهنم را درگیر می‌کند. با اینکه من و احتمالا شما، تا انتهای فیلم، دکس را قهرمان فیلم می‌دانیم، اما می‌توانیم کمی از فیلم فاصله بگیریم و سوال‌هایی طرح و سعی کنیم به آنها جواب دهیم. چرا دکس دستور ژنرال میرو را پذیرفت؟ چرا از فرماندهانش خواست سه نفر از سربازان‌شان را به عنوان متهم به دادگاه معرفی کنند؟ چرا آن سه متهم بی‌گناه، در هیچ کجای فیلم اعتراضی به دکس نکردند؟ چرا او وقتی به خطای ستوان رُژه واقف شد، هیچ کاری نکرد؟ چرا تنها مخالفِ سرسخت دکس، ژنرال میرو بود که سیاه‌ترین و تاریک‌ترین شخصیتِ فیلم است؟ شاید توانسته باشم، در همین ابتدا نسبت به حقانیت دکس و کلیتِ اثر، تردیدی بر خاطرتان بیفکنم.

    سال ۱۹۱۶ است و فرانسه درگیر جنگ جهانی اول با آلمان. داستان در جبهه فرانسه اتفاق می‌افتد. ژنرال‌های فرانسوی تصمیم دارند منطقه استراتژیک تپه آنت را که به نظر نفوذناپذیر می‌آید، از دست نیروهای آلمانی خارج کنند. صحنه جنگ آن‌طورکه فرماندهان می‌خواهند پیش نمی‌رود و سربازان فرانسوی عقب‌نشینی می‌کنند و دسته‌ای حتی از سنگرهای‌شان خارج نمی‌شوند. عقب‌نشینی نیروهای دکس هیچ به مذاق ژنرال‌های جنگ خوش نمی‌آید و تصمیم می‌گیرند که چند تن از سربازان را برای عبرت دیگران به جرم بزدلی در دادگاه نظامی محکوم کنند. دادگاه تشکیل می‌شود و آنها محکوم و اعدام می‌شوند.

    شخصیت‌های اصلی فیلم دو گروه هستند: گروه فرماندهان به ترتیبِ سلسه مراتب، ژنرال برولار، ژنرال میرو و سرهنگ دکس و گروه سربازانی که به جرم بزدلی محاکمه می‌شوند، سرجوخه فیلیپ پاریس، سرباز موریس فرول و سرباز پیر آرنو از هنگ هفتصد و یکم. در این میان، سرهنگ دکس جایگاه ویژه‌ای دارد، او حلقه واسط این دو گروه است.

    در ابتدای فیلم، دیدار ژنرال برولار و ژنرال میرو در قصری مجلل و با آیینی رسمی و تشریفاتی انجام می‌شود. کوبریک [Stanley Kubrick] مثل همیشه از عمارت‌ها و قصرهای باشکوه استفاده کرده است، اما این‌بار برای فضاسازی جلوه‌های تصنعی و ارزش‌های ظاهری و کم‌عمق ژنرال‌های فرانسوی؛ همان‌ها که دم از آبرو و حیثیت ملی می‌زنند ولی هیچ تعهدی به سربازان فرانسوی ندارند. قرینه این سکانس، دیدار ژنرال میرو و سرهنگ دکس است که در سنگر دکس اتفاق می‌افتد، وقتی وی نیمه‌برهنه مشغول تمیز کردن خود از گل و لای میدان جنگ است. سنگر او مکانی محقر با سقفی کوتاه است، این میزانسن فشارها و اِنقیادی که دکس در آن قرار گرفته است را بازمی‌نمایاند و این حس را در مخاطب القا می‌کند که او چاره‌ای جز پذیرش دستور ژنرال میرو ندارد.

    تفاوت این دو سکانس که قرینه هم هستند، جدا از میزانسن‌ها، این است که ما به خلوت و حریم شخصی سرهنگ دکس وارد شده‌ایم و حسِ همدلی‌مان را نسبت به او برمی‌انگیزد، اتفاقی که در صحنه رویارویی میرو و برولار به هیچ‌وجه حاصل نمی‌شود. گفت‌وگوی آنها در آن سنگر دخمه‌مانند، پرشور و پرحرارت است، هر کدام با نکته سنجی و سخنوری اِعمال قدرت می‌کنند، ولی در خلالِ این گفت‌وگو، حقانیتِ نگاه سرهنگ دکس کم کم برای ما آشکار می‌شود. همان‌جا که حسِ ناخوشایندش را از جنگ، شوخ‌طبعانه می‌گوید یا وقتی از سربازانش شجاعانه دفاع می‌کند یا هنگامی که وطن‌پرستی را آن‌گونه که میرو جلوه می‌دهد، به هجو می‌گیرد. افزون بر دیالوگ‌ها، دوربین هم او را محور صحنه قرار می‌دهد و دورش دایره‌وار می‌چرخد. او در مرکز تصویر قرار دارد، حتی وقتی ژنرال میرو در حال صحبت است، ما به دکس چشم دوخته‌ایم تا واکنش‌هایش نسبت به حرف‌های میرو را از نزدیک رصد کنیم. این سکانس، خباثت و پلیدی میرو را در مقابل پایمردی، خردمندی و انسان‌دوستی دکس قرار می‌دهد و آرام آرام او را در قامتِ قهرمانِ روایت به تصویر می‌کشد.

    اما سوال اینجاست چه چیز دکس را متقاعد می‌کند که سربازانش را به کام مرگ بفرستد؟ پایمردی دکس چرا در خدمت نپذیرفتن این دستور به کار گرفته نمی‌شود؟ وقتی میرو به او می‌گوید که «اگر فرمانده‌ای اعتماد به نفسش را از دست داده باشد، چه انتظاری از افرادش باید داشت؟» او می‌پذیرد که به آنت حمله کنند، ولی آیا در هیچ ‌جایی از فیلم، دکس درباره اشتباه خود برای پذیرش این دستور، لحظه‌ای تامل می‌کند؟ آیا این اثر، بیننده‌اش را در پذیرش حقانیت و قهرمانی دکس مردد می‌کند؟

    یکی از چالش‌برانگیزترین مسائل این فیلم، معرفی سه تن از سربازان حاضر در صحنه جنگ برای معرفی به دادگاه است. دکس با فرماند‌هانش جلسه می‌گذارد و دستور می‌دهد سه نفر از افرادشان را برای محاکمه به دادگاه نظامی معرفی کنند. این سکانس خیلی کوتاه است و تنها کسی که سخن می‌گوید دکس است، هیچ‌کدام از سه فرمانده، هیچ حرفی نمی‌زنند؛ اما یکی از فرماند‌هان یعنی ستوان رُژه که شاهد بوده‌ایم فردی از گروهانش را در یک عملیات کشته است در مرکز توجه دوربین است. او تنها کسی است که به دکس نگاه نمی‌کند و به زمین خیره شده است (تصویر 1).

    راه های افتخار

    دکس در این سکانس، با وجود اینکه می‌داند عملش دور از عدالت است، این کار را پایمردانه انجام می‌دهد. گویی دکس هیچ تردیدی برای انجام این کار ندارد و هیچ‌جای تردیدی برای ما هم نمی‌گذارد که فرماند‌هان باید این کار را انجام دهند. آیا کاری که دکس انجام می‌دهد، اِعمال قدرت برای انجام اقدامی ناعادلانه نیست؟ اگر ما به عنوان بینندگان با نگاهی غیرانتقادی، تماشاگران منفعلِ این صحنه باشیم، به‌ راحتی این را می‌پذیریم که دکس چاره‌ای نداشته است. می‌پذیریم که آن فرماند‌هان هم، افرادی فرمانبردار هستند و چاره‌ای جز اطاعت ندارند. اثر با برجسته‌ کردن ستوان رُژه، توجه ما را به جای اینکه به دکس جلب کند، به او و چگونگی انتخابِ او و هراسش از رسوایی جلب می‌کند. این از شگردهایی است که اثر، هنرمندانه به واسطه آنها، می‌تواند ذهنِ ما را نسبت به موقعیت‌هایی بی‌تفاوت و نسبت به موقعیت‌هایی حساس کند.
    سکانس بعدی، موقعیتی است که سرجوخه فیلیپ پاریس -که یکی از محکومین است- با دکس درباره اشتباهِ رُژه در میدان جنگ صحبت می‌کند (رُژه یکی از نیروهای خودی را کشته است)، قرینه این سکانس، سکانسی است که ژنرال برولار از اشتباه میرو آگاه می‌شود (میرو به فرمانده توپخانه دستور داده بود که بر سر نیروهای خودی بمب بریزد).

    دکس برای پاریس کاری نمی‌کند، همان‌گونه که ژنرال برولار برای سربازان بی‌گناه محکوم به اعدام کاری نمی‌کند! و عجیب است که ما واکنش دکس را قابل بخشش می‌دانیم ولی اشتباه ژنرال برولار را نه! من فکر می‌کنم، اثر با گنجاندن صحنه جشن و پایکوبی برولار باعث می‌شود او را انسانی قدرت‌طلب و کامجو بدانیم و واکنشش را به‌ دور از انسانیت و عدالت؛ به همین خاطر است که گناه او را نابخشودنی می‌دانیم و گناه دکس را بخشودنی، در صورتی‌ که اصلِ ماجرا در هر دو موقعیت یکی است، واکنش هر دو بعد از آگاه ‌شدن به اشتباهِ یکی از زیردستانِ خود، واکنشی دادخواهانه و عادلانه نیست.

    صحنه دادگاه از صریح‌ترین و بی‌پرده‌ترین صحنه‌های فیلم است: دادگاهی که دادخواهی در آن، غایبِ آشکار است. معماری شکوهمند عمارت دادگاه، در تعارض است با دادستانی محقر که در حال برگزاری است. میزانس پرنور است، خورشید به صحن دادگاه می‌تابد، ولی پرده از حقیقت برنمی‌دارد و سیاهی پیروز می‌شود. دوربین به شیوه کوبریک به انتظار ایستاده است: گاهی از لابه‌لای افراد حاضر در دادگاه؛ گاهی چشم ‌در چشم متهمان با نگاهی خیره و گاهی جایی بالاتر از صحنه در مقام ناظری بیرونی. اقتدار دکس نه فقط در دیالوگ‌ها و در لحن و صدای او بلکه در تصاویر نیز دیده می‌شود. در نطق پایانی، حضور دکس در یک‌سوی صحنه و قرار گرفتن عوامل دادگاه در سویی دیگر، وزن تاثیرگذاری او را سنگین کرده است. قدم‌های باصلابت او در صحنه دادگاه و نمای رو به بالای دکس زمانی که با اعضای دادگاه صحبت می‌کند بر حقانیت نگاه او صحه می‌گذارد و او را به مقام قهرمانی عدالتخواه ارتقا می‌بخشد. اثر از تمام داشته‌هایش بهره می‌برد تا دکس را در تنگنایی مقدر قرار دهد و به‌ ظاهر از او قهرمانی فراتر از این تنگنای مقدر می‌سازد. مثلا اگر میزانسن را در تصویر 2 به خاطر بیاورید که چگونه سر اسلحه نگهبان به سوی دکس نشانه رفته است، کارِ دشوار و پیچیده دکس را در موقعیتی این‌چنین تحت سلطه و نفوذ قدرتِ حاکم کاملا حس خواهید کرد. این‌گونه است که درنهایت با وجود حکم اعدام افراد بی‌گناهش، دکس با ظرایفی روایی و سینمایی نزد مخاطبان اثر تبرئه می‌شود.

    راه های افتخار

    نتیجه دادگاه از زبان گروهبان بولانژه بیان می‌شود، زمانی که به شش نگهبان، حکم اعدامِ متهمان (و در واقع محکومانِ مقدّر) را اعلام می‌کند. در اینجا یکی از تراژیک‌ترین تعلیق‌های هیچکاکی شکل می‌گیرد، حکمی که مخاطب پیش از آن سه قربانی بی‌گناه به آن آگاهی می‌یابد و در اضطراب و سوگ این تراژدی سهیم می‌شود. تمامِ مدتی که آن آخرین شام را می‌خورند و نمی‌خورند، ما می‌دانیم که هفت صبح فردا به جوخه اعدام سپرده خواهند شد. اهمیتِ این صحنه جایی است که سربازان در آن آخرین شام، هنوز باور دارند که سرهنگ دکس نجات‌شان خواهد داد. گویی اثر می‌خواهد مخاطب را متقاعد کند که حتی آنها که به‌ نوعی قربانی تمام فرماند‌هان (ازجمله دکس) هستند، او را منجی خود می‌دانند. هیچ‌کدام از آنها حتی در جمع خصوصی خود، که دکس حضور ندارد، کوچک‌ترین اعتراضی به دکس نمی‌کنند که چرا نتوانست آنها را از منجلابِ ناعادلانه‌ای نجات دهد که او در آن گرفتارشان کرده است. اعتراض‌های متصورِ سه سرباز متهم، گویی خارج از این روایت است، چراکه اثر زیرکانه نمی‌خواهد صدای اعتراض‌شان را در تصویر بازتاب دهد.

    سکانس مهمِ دیگر این اثر، جایی است که دکس، رُژه را به ‌خاطر اشتباهی که مرتکب‌شده مجازات می‌کند. در واقع دکس، رُژه را که فردی ترسو و ضعیف است، مسوول جوخه آتش می‌کند. قرینه این سکانس، جایی است که ژنرال برولار، میرو را به ‌خاطر اشتباهی که مرتکب ‌شده به دادگاه نظامی معرفی می‌کند. به نظر من، همان‌قدر که کار برولار نوشدارویی بعد از مرگ سهراب است، کار دکس هم این‌گونه است، ولی شگفتا که ما سوگیرانه، دکس را تبرئه می‌کنیم و برولار را نه!

    صحنه اعدام در اوج تقارن و نظم است. سربازان به صف ایستاده‌اند. متهمان در مسیری منظم به سوی جوخه اعدام می‌روند، در دو سوی‌شان به‌ نظم، نگهبانان محافظ هستند؛ مانند مترسک‌هایی خوفناک، اما بی‌جان. حتی درخت‌های پیشِ رو هم انگار با دست ناپیدایی به‌ قاعده و متقارن ریشه دوانده‌اند. همه ‌چیز همان‌طور است که در پیشگاه عدالت باید این‌گونه باشد. سکانس اعدام، تنها سکانسی است که تمام شش شخصیت مهم اثر، یعنی سه نفر از دسته فرماندهان‌ و سه نفر از دسته سربازان حضور دارند. سرجوخه فیلیپ پاریس، شجاعانه با چشمان باز ایستاده است، سرباز موریس فرول درمانده و ترسیده با چشمانی بسته به چوبه‌ دار تکیه داده است و سرباز پیر آرنو بیهوش با کمک برانکارد سرپا نگه‌ داشته شده است. ژنرال برولار، ژنرال میرو و سرهنگ دکس در ردیف ناظران، صحنه اعدامِ سربازانی را تماشاگرند که به قول میرو «به خوبی مردند»؛ حاشا که فرماندهانِ «راه‌های افتخار»، نظاره‌گر قربانی‌ شدنِ سربازانِ بی‌راه و بی‌افتخار خویشند.

    پایان‌بندی راه‌های افتخار، انسانیتِ مغفول‌مانده فرماندهان جنگ را نزد سربازانِ خویش احیا می‌کند. سربازانی که در ابتدای این سکانس در آن کافه متروک، مردانی هوسران، مغلوبه و بی‌رحم بازنمایی می‌شوند و در انتهای این سکانس، مردان بی‌پناهی هستند که از بدِ روزگار در این موقعیت قرار گرفته‌اند. گویی موسیقی به عمیق‌ترین لایه‌های وجودشان راه می‌یابد، بی‌هیچ ردی از سوگیری‌های قومی و نژادی. دکس، بیرون، پشتِ در ایستاده است و در انتظار بازگشت به جبهه‌های جنگ است، در انتظار تکرارِ دوباره و دوباره راه‌های افتخاری؛ داستانِ قهرمانی‌ها و قربانی‌ها. دکس بیرون از کافه ایستاده است، گویی هیچ‌گاه مرز بین این دو گروه، فرماندهانِ فرادست و سربازانِ زیردست، با هر پیرنگ و هر نوع قهرمان‌سازی کمرنگ نخواهد شد.

     راه‌های افتخار [Paths of Glory]

    اثر، از تمامِ ترفندهای روایی و سینمایی کمک می‌گیرد تا دکس را قهرمانِ این میدان نشان دهد. «راه‌های افتخار»، دو قطبی کاذبی شکل می‌دهد از دکس و ژنرال میرو؛ هر اندازه که از ژنرال میرو فردی جاه‌طلب و خبیث می‌سازد، به‌ نحوی ضمنی دکس را فردی خیرخواه و دادگر جلوه می‌دهد. این‌گونه است که آنچه دکس انجام می‌دهد، اقدامی قهرمانانه تلقی می‌شود و آنچه انجام نمی‌دهد یعنی اقدام‌هایی را که می‌باید انجام می‌داد یا می‌توانست انجام دهد تا شاید انسان‌هایی بی‌گناه، قربانی جاه‌طلبی فرماندهان نشوند، از چشمان‌مان پنهان می‌کند. من در این جستار سعی کردم، بر سکوت‌های تعمدی دکس پرتویی بیفکنم، چراکه اثر، سوگیرانه تنها به شایستگی‌های او نورافشانی کرده است. به گمانِ من، پایانِ به‌ شدت تراژیک این اثر، آنجا برای مخاطبان قابل‌ تحمل می‌شود که هم‌چنان دکس را قهرمانی پایمرد، خردمند و انسان‌دوستی در میانه این میدانِ ناعادلانه بیابند. او هست تا بارِ دیگر، اگر که اتفاق افتد، از سربازانِ زیردست، باصلابت دفاع کند، هر چند که شاید باری دیگر آن سربازانِ متهمِ بی‌گناه قربانی شوند.

    سخنِ آخر اینکه، مهم‌تر از آنچه درباره دکس بیان شد، آنچه در این اثر مهجور مانده است، همان «عدالت» است. دریغا که اثر به ‌ظاهر داعیه‌دار عدالت است، اما انگار می‌توان از این ارزشِ ذاتی به گونه‌ای پایمردانه، خردمندانه و انسان‌دوستانه دفاع کرد که جای خالی‌اش به چشم نیاید. گویی می‌توان قهرمانی دادگستر داشت که در بزنگاه‌هایی خطیر، افرادی را قربانی کند و در دادگاه‌ آن‌گونه فصیح، با گام‌هایی استوار و سری افراشته و صدایی رسا، سخنوری کند. اما به‌راستی مسیری که از کنارِ عدالت، سهل‌گیرانه و به سکوت عبور کند، مسیر قهرمانانِ عدالتخواه، نخواهد بود.