باربارا: وقتي کار ما تموم مي شد، بر مي گشتيم به اتاقمون. اگه ورزش يا يه کار ديگه داشتيم، وضع فرق مي کرد.
دادستان: توي اون روز مورد نظر، تو هم همين کار رو کردي؟
باربارا: نه. آقاي گيتس از من خواست بعد از کلاس، همون جا بمونم.
دادستان: باربارا، خب بعدش چه اتفاقي افتاد؟
باربارا: آقاي گتيس در کلاس رو بست.
دادستان: بقيه رفته بودن؟
باربارا: بله، اون به من گفت روي صندلي اي بشينم که کنار ميزش بود.
آقاي گيتس، مردي پنجاه ساله، متهم اين دادگاه است. از قيافه او اين طور بر مي آيد که آدمي کاملاً مسئوليت پذير است. همسر و پسر او نيز در تمام طول اين دادگاه، در اينجا حضور دارند.
دادستان: باربارا هر جور که خودت بهتر مي توني بگي، به دادگاه بگو که دقيقاً در دقايق بعدي چه اتفاقاتي افتاد.
کوين لومکس، مردي جوان، در اين دادگاه به عنوان وکيل مدافع متهم حاضر است. او با تيزهوشي همه چيز را زير نظر دارد.
باربارا (صداي خارج از قاب): من به آقاي گيتس گفتم که اگه اينجا بمونم، مي ترسم به اتوبوس نرسم. اون به من قول داد که به موقع به اتوبوس مي رسم البته به شرط اين که توي يه کاري بهش کمک کنم.
چشمان کوين در گرداگرد دادگاه دور مي زند. او دارد در ذهن خود، حدس و گمان هايي مي زند. احساس مي کند که اوضاع به نفع او نيست.
باربارا (صداي خارج از قاب): بعد، قبل از اين که من حرفي بزنم، خودش رو به من نزديک کرد و بعد دستش رو...
کوين، اکنون با چشماني خيره به هيئت منصفه نگاه مي کند. مي خواهد بداند آنها چه عکس العملي نشان مي دهند.
باربارا (صداي خارج از قاب): ... من خيلي ترسيده بودم. اصلاً نمي تونستم از جام تکون بخورم. فکر کردم اگه ساکت باشم، شايد همه چي درست بشه.
کوين به گيتس نگاه مي کند. گيتس کنار او نشسته است و خشک و يخ زده است.
باربارا (صداي خارج از قاب): بعد دوباره با دستش سعي کرد دامن من رو بگيره.
دست گيتس، اکنون زير ميزي است که آنها پشت آن نشسته اند. هيچ کس نمي تواند دست گيتس را ببيند، مگر کوين، نظر کوين به او جلب مي شود. گيتس با انگشتان خود، کناره افقي ميز را گرفته است.
باربارا (صداي خارج از قاب): اون مي خواست به من دست درازي کنه.
کوين دوباره نگاهي گذرا به دور و اطراف مي اندازد.
باربارا (صداي خارج از قاب): اون به من گفت که داره منو امتحان مي کنه تا ببينه من احساس خاصي دارم. اون مي خواست بفهمه من چه احساسي دارم. دست گيتس همچنان، لبه ميز را محکم چسبيده است.
باربارا (صداي خارج از قاب): من نمي دونستم چي بايد بگم. من داشتم سعي مي کردم که يه چيزي بگم، ولي حسابي گيج شده بودم. به همين خاطر ساکت بودم. ولي اون همچنان به کارش ادامه مي داد.
کوين که شوکه شده، نگاهش را از گيتس مي گيرد.
باربارا: بعد من، من بهش گفتم که دست از سرم برداره، ولي انگار اون دلش نمي خواست به حرفم گوش بده. به همين خاطر دست بردار نبود.
ناگهان گيتس دست خود را از ميز بر مي دارد.
باربارا (صداي خارج از قاب): اون وقت بود که من جيغ کشيدم.
کوين به گيتس نگاهي مي اندازد تا ببيند او مشغول چه کاري است. گيتس دست هايش را روي پاهايش گذاشته است. گيتس چشم در چشمان کوين مي اندازد . کوين صورت خود را بر مي گرداند.
باربارا: بعدش اون، اون ديوونه شد. به من گفت که دلش مي خواد اين کار رو باز هم تکرار کنه.
دادستان: چه کاري رو؟
باربارا: مي خواست اون کار رو با بقيه بکنه.
دادستان: با دوستات؟
باربارا: بله.
دادستان: من ديگه حرفي ندارم.
دادستان، کاغذهايي را که در دست دارد، روي ميزش مي اندازد. قاضي با چشم خود دنبال کوين مي گردد و او را پيدا مي کند.
قاضي: آقاي لومکس، نوبت شماست.
کوين: عالي جناب، مي تونم براي تنفس، فرصت کوتاهي بخوام؟

2.داخلي-سالن انتظار دادگاه-روز
 

کوين با شتاب از صحن دادگاه بيرون مي آيد. گيتس درست پشت سر او دارد سالن انتظار مي شود.
کوين: ببين لويد، به عنوان وکيل تو، بهت توصيه مي کنم که ديگه دنبال من نياي.
گيتس: آخه چرا؟ تو داري از چي حرف مي زني؟
کوين: همسر، بچه، تعدي. تو واقعاً فکرکردي من احمقم.
گيتس: تو وکيل مني، مگه نه؟ تو اومدي اينجا تا از من دفاع کني.
کوين: مي دوني دارم به چي فکر مي کنم؟ اصلاً چرا ما توي دادگاه ساکت نباشيم تا قاضي کار خودشو بکنه.
گيتس: تو خودت مي دوني که اون دختره داره دروغ مي گه.
کوين: گم شو. از سر راهم برو کنار.
گيتس خودش را کنار مي کشد.

3.داخلي-دستشويي مردانه در دادگاه-روز
 

دستشويي فضايي قديمي دارد. کوين با شتاب و عصبانيت وارد دستشويي شده و با دست خود محکم بر در يکي از اتاقک ها مي کوبد. بعد مي رود و روبه روي آينه اي مي ايستد. نگاهش به آينه، کاملاً يخ زده است. پيداست که احساس مي کند در بحراني گرفتار آمده است. بحران او، بحراني اخلاقي و هويتي است. کوين حلقه ازدواجش را از انگشت خود بيرون آورده و آن را کنار سينک مي گذارد. شير را باز مي کند و سينک پر از آب سرد مي شود. او نمي تواند يک دم، نگاهش را از آينه بگيرد.
پشت سر او، در دستشويي باز شده و يکي از خبرنگاران محلي وارد مي شود. او به طرف يکي از اتاقک ها مي رود.
خبرنگار: ا... پس تو هم اينجايي! شايعه شده بود که توي ترافيک گير افتادي.
کوين: تمومش کن، لاري.
خبرنگار: نقشه ت چيه؟ مي خواي چي کار کني؟ من فقط تا ساعت چهارو نيم مهلت دارم. من به يه خبر احتياج دارم. يه چيزي بگو.
کوين: خفه شو.
خبرنگار: اين خبر چطوره؟ «آقاي لومکس درباره اين اتفاق هيچ نظري نداشت. اما حدس زده مي شود که رشته پيوسته پيروزي هاي اين وکيل جوان در اين دادگاه پاره خواهد شد.»
کوين آب سرد را روي صورتش مي پاشد. ناگهان صداي يک رعد و برق فضاي دستشويي را پر مي کند. کوين وحشت زده، سر بلند مي کند. اما خيلي زود صدا قطع شده و سکوت دوباره همه جا را مي گيرد.
خبرنگار:کو، خب از جواب دادن فرار مي کني. بالاخره مجبور مي شي يه وقتي حرف بزني. آدم هميشه پيروز نيست.
خبرنگار از دستشويي خارج مي شود. کوين با آينه تنها مي شود. لحظه اي بعد نگاه از آينه مي گيرد. حالا همه چيز تمام شده است.
به نظر مي رسد که او تصميمش را گرفته است. دوباره حلقه اش را به انگشت مي کند. ژاکتش را مي پوشد و به طرف در دستشويي مي رود.

4.داخلي-سالن انتظار دادگاه-روز
 

کوين در سالن قدم مي زند. يکي از افسران مستقر در دادگاه، درها را باز مي کند.

5.داخلي-دادگاه-روز
 

باربارا در جايگاه شهود ايستاده است. همه سر جاي خودشان قرار گرفته اند.
کوين: رياضيات درسي نبود که تو بخواي امسال بگذروني، مگه نه؟
باربارا: نه.
کوين: به ما بگو که چرا امسال در رياضيات اون قدر ضعيف بودي؟
باربارا: دست خودم نيست.
کوين: شايد دوست داشته باشي تقصير رو گردن آقاي گيتس بندازي. (باربارا سرش را تکان مي دهد) ولي مطمئن نيستي. تو امسال توي درس رياضيات، مشکل انضباطي داشتي؟
باربارا: نه
کوين: نه؟ مگه غير از اينه که آقاي گيتس مجبور شد چند بار درباره رفتارت بهت تذکر بده؟ به خاطر همين نبود که اون مجبور شد بهت بگه که بعد از کلاس بموني؟
باربارا: نه
کوين: تا حالا معلم هاي ديگه هم ازت خواستن بعد از کلاس بموني؟
باربارا: يک يا دو بار
کوين: اونا مي خواستن درباره رفتارت باهات صحبت کنن؟
دادستان: اعتراض دارم. ربطي به موضوع نداره.
کوين: به انگيزه مربوط مي شه.
قاضي: وارده. به سؤال آقاي لومکس جواب بده.
باربارا: من نمي دونم معلم هاي ديگه از من چي مي خواستن. من مجبور بودم با اونا حرف بزنم.
کوين: تا حالا شده سر کلاس يه چيزي بنويسي يا يه چيزي بکشي که بخواي آقاي گيتس رو مسخره کني؟
باربارا: نه
کوين: نه؟ هيچ وقت نشده اونو «خوک بزرگ نفرت انگيز» صدا کني؟
باربارا: نه
کوين، کاغذي را بالا مي گيرد.
کوين: عالي جناب، من اين کاغذ رو به دفاعياتم اضافه کردم...
دادستان: اعتراض دارم عالي جناب. فکر مي کنم قبلاً به اندازه کافي وقت براي کشف حقيقت گذاشته شده.
کوين کاغذ را نزد قاضي مي برد و قاضي به سرعت آن را بررسي مي کند.
قاضي: اضافه کردن اين کاغذ به دفاعيات شما، مورد تأييد منه. اگر شما شواهد و مدارک ديگه اي هم داشته باشين، مي تونين اونا رو به دادگاه تقديم کنين.
کوين (به کاغذ نگاه مي کند): اوه، خيلي متاسفم باربارا. من اشتباه گفتم. تو اينجا چيز ديگه اي نوشتي. نوشتي «خوک گنده ديو مانند». اين خط توئه، مگه نه؟
کاغذ را جلوي باربارا مي گيرد.
باربارا: بله، ولي...
کوين: تو اينو سر کلاس آقاي گيتس نوشتي.
باربارا: فقط براي خنده.
کوين نوشته باربارا را مي خواند.
کوين:«اون يه خوک گنده ديو ماننده و احتمالاً هر روز براي صبحانه، هزار تا پن کيک مي خوره». تو اينارو درباره آقاي گيتس نوشتي، درسته؟
باربارا: قصدم فقط شوخي بود.
کوين: تا حالا شده وقتي پدر و مادرت خونه نبودن، اونجا يه مهموني گرفته باشي؟ (کوين منتظر پاسخ باربارا مي ماند) آره يا نه؟
دادستان: اعتراض دارم. خارج از موضوعه.
کوين: باورپذيري و گرايش.
قاضي: وارده. به سؤال جواب بده.
باربارا (عصبي): بله.
کوين: تو توي حرفات از کلمه «خاص» استفاده کردي. تو ادعا مي کني که آقاي گيتس مي خواسته بدونه که تو احساس خاصي داري يا نه. (کمي مکث مي کند) تا حالا اسم بازي «مکان هاي خاص» به گوشت خورده؟ (باربارا سکوت مي کند) باربارا يادت باشه که تو قسم خوردي. موضوع سر کار يه انسان و اعتبار اون. زندگي اون به اين پرونده مربوط مي شه. اين ديگه خنده و شوخي نيست. تا حالا بازي مکان هاي خاص رو انجام دادي؟
باربارا: بله
کوين: اون چه جور بازيه؟
باربارا: نمي دونم.
کوين: شما اون روز يه مهموني داشتين. اون روز اولين باري بود که داشتي داستان آقاي گيتس رو براي اونا تعريف مي کردي؟
باربارا: بله
کوين: من با بقيه بچه هايي که اون روز اونجا بودن، حرف زدم. باربارا مي توني تصور کني که اونا درباره اون مهموني چي گفتن؟
دادستان: عالي جناب، من اعتراض دارم. اگه آقاي وکيل، شاهد ديگه اي هم دارن بايد به دادگاه اعلام کنن .
کوين: اگه لازم باشه، حتماً اين کار رو مي کنم.
قاضي: بله، حق با آقاي دادستانه. آقاي لومکس باز هم سؤالي دارين؟
کوين: تو اون بچه ها رو تهديد کردي، مگه نه؟
باربارا: نه دقيقاً
کوين: تو به دروغ به اونا گفتي که آقاي گيتس قصد داره بهشون آسيب برسونه، مگه نه؟
باربارا: همچين حرفي رو نزدم.
کوين: تو يه مهموني ترتيب دادي تا با اونا حرف بزني.
باربارا: نه اين طوري نبود.
کوين: تو از خودت يه داستان ساختي. يه داستان خاص درباره يه معلم رياضي؛ درباره يه خوک بزرگ نفرت انگيز. تو از اون خوشت نمي اومد. به خاطر همين، يه داستان سر هم کردي، مگه نه؟
باربارا: من نمي خواستم تنها باشم.
پدر باربارا که در جايگاه تماشاگران نشسته، کنترل خود را از دست مي دهد و بر مي خيزد.
پدرباربارا (به کوين): تو يه کثافتي!
پدر باربارا سعي دارد به طرف کوين حمله ببرد.
کوين: عالي جناب، ديگه حرفي ندارم.
سر و صدا دادگاه را فرا مي گيرد. دو افسر سعي مي کنند جلوي پدر باربارا را بگيرند. زمزمه مردم شنيده مي شود. گيتس خوشحال به طرف همسر و پدرش بر مي گردد. کوين بدون هيچ کاري روي صندلي اش نشسته است. او به کف دادگاه زل زده است. به نظر خسته و کوفته مي آيد.
دوري در دادگاه مي زنيم. دوربين مردي را پيدا مي کند که در جايگاه تماشاگران نشسته است. او مردي است سياهپوست و موقر و کاملاً جذب صحنه قبل شده است. او ليمون هيث نام دارد.
مري آن لومکس درست پشت همسرش ايستاده است. او زني خوش قيافه است و معصوم به نظر مي آيد.
مري آن: عزيزم تو دادگاه رو بردي. بايد بريم يه چيزي بخوريم.

6.داخلي-کافي شاپ در فلوريدا-شب
 

کافي شاپ خلوت و آرام است؛ مثل همه مکان هاي اين طوري در فلوريدا. جلوي بار، کوين همراه با مري آن نشسته است. کنار آنها دو تا از دوستان کوين که آنها هم وکيل هستند، نشسته اند. همان خبرنگاري که قبلاً ديده ايم نيز کنار دست آنهاست. روي بار دوازده ليوان چيده شده است؛ دو رديف شش تايي.
يکي از دوستان کوين: حالا ديگه بايد بخوريم و موضوع دادگاه رو فراموش کنيم. پس به سلامتي بهترين وکيل آلچوآ کانتي.
کوين خوشحال و تسليم، به بقيه نگاه مي کند.
خبرنگار: خب کو، تو بازم رکورد زدي. احساست چيه از اين که تونستي آدم عوضي اي مثل گيتس رو نجات بدي؟
مري آن: نه ديگه قرار نشد حرف بزنيم. قبلاً هم بهت گفتم که ديگه نمي خوايم درباره اش بحث کنيم ( به کوين) مگه نه عزيزم؟
کوين: آره. خوردن بدون حرف زدن.

7.يک فصل مونتاژي
 

آنها مشغول خوردن مي شوند. شب همچنان ادامه دارد.

8.داخلي-کافي شاپ-دستشويي مردانه-شب
 

چند پسر در حالي که از دستشويي خارج مي شوند، قهقهه مي زنند. کوين داخل دستشوي است. او به طرف سينک مي رود و ناگهان از حرکت مي ايستد. بالاي سينک، آينه اي قرار دارد. او مردي را آنجا مي بيند. اين مرد همان سياهپوستي است که ما قبلاً در دادگاه ديده ايم.
هيث (صداي خارج از قاب): آقاي لومکس؟
کوين بر مي گردد. ليمون هيث کنار او ايستاده است .
هيث: کار امروزتون عالي بود. (به سرعت کارتي را از جيب خود بيرون آورده و آن را به طرف کوين مي گيرد) شايد نبايد اينجا مزاحمتون مي شدم.
کوين کارت را مي گيرد و روي آن را مي خواند.
کوين: ميلتون، چادويک، واترز. تا حالا اسم اينارو نشنيدم. خب از من چي مي خواين؟ دارين منو تعقيب مي کنين؟
هيث: در واقع ما اميدواريم که بتونيم در خدمت شما باشيم. ما مي خوايم بهتون پيشنهاد کار بديم. ما کارهاي شما را دنبال کرديم.
کوين: از نيويورک؟
هيث: تا حالا شما توي هيچ دادگاهي بازنده نبودين.
کوين: هيئت منصفه باهام کنار اومده. آدماي خوبي بودن.
هيث: ما دقيقاً دنبال آدمي مثل شما هستيم. دلم مي خواد بياين نيويورک و برامون يه هيث منصفه خوب جمع کنين.
کوين: واقعاً؟ (کمي گيج شده است) بايد بهتون بگم که شما آدم خيلي خوبي هستين. کارت تون هم خيلي قشنگه. ببينيم ايده اين موضوع با کي بود؟ با پائولا؟ ايده واقعاً درخشانيه. ولي من هنوز حالم خوبه. (مي خواهد برود)
هيث: شما بايد کارتون رو از هفته بعد شروع کنين. همه هزينه ها به عهده ماست. هواپيماي فرست کلاس با هزينه مسکن؛ شما و همسرتون. اين هزينه از دستمزدتون کم نشه. (پاکت را به طرف کوين مي گيرد) يه نگاهي به اين بندازين.
کوين پاکت را مي گيرد. داخل آن يک چک است. کوين به آن خيره مي شود.

9.خارجي-کليسايي در فلوريدا-روز
 

يک دو جين ماشين در کنار کليسا پارک شده است. صداي آواز و موسيقي از داخل کليسا شنيده مي شود. روي تابلوي کليسا نوشته شده: «کليساي رستگاري -بخش سمينول کالواري»

10.داخلي-کليسا-روز
 

کليسا فضايي ساده دارد؛ بدون امکانات، اما آرامش بخش و مؤمنانه. صداي موسيقي متشکل از سه ساز است. يک گيتار برقي، آکاردئون، دايره زنگي. چهل و پنج نفر با صداي بلند خود آواز مي خوانند. آواز ريتمي پرهيجان دارد.
آواز و موسيقي به آدم هاي درون کليسا احساسي قوي داده است.
دوربين خانم لومکس را پيدا مي کند. او مادر کوين است؛ زني چهل و شش ساله که با بقيه آواز مي خواند و از صميم قلب. چهره اش نشان مي دهد که به حضور پروردگار خود کاملاً ايمان دارد.
دوربين کوين را پيدا مي کند؛ در انتهاي کليسا. او در آستانه در ايستاده است؛ نيمي داخل و نيمي بيرون. رويش سايه افتاده است. او منتظر است.

11.خارجي-پارکينگ کليسا-روز
 

مراسم مذهبي تمام شده است. خانم لومکس و کوين کنار اتومبيل ها قدم مي زنند.
کوين: بيشتر از دو هفته طول مي کشه.
خانم لومکس: تو تا حالا هيچ وقت نيويورک نرفتي.
کوين: بالاخره هر کسي يه روزي مي ره.
خانم لومکس: براي دادگاه، مگه نه؟ (مي خندد) فکر مي کنم دست مري آن توي اين قضيه ست.
کوين: مادر!
خانم لومکس: نيويورک جاي خوبي نيست.
کوين: پول خوبي توش هست
خانم لومکس: من احساس خوبي ندارم
کوين (پاکتي را نشان مي دهد): توي اين دويست تا گذاشتن...
خانم لومکس: پس خيلي بيشتر از دو هفته طول مي کشه.
کوين:مري آن شماره ها رو براي تو تايپ کرده؛ تلفن، شماره پرواز ... همه چي اين تو هست.
خانم لومکس: بذار راجع به نيويورک يه چيزي بهت بگم.
کوين (باخنده): شهر بابل.
خانم لومکس: آدم پرهيزگار. هميشه مجهزه. « بابل، شهر بزرگي بود که سقوط کرد، چرا که آنجا به محل نزاع شياطين تبديل شده بود.» مکاشفه هجدهم. دوست ندارم آسيبي به تو برسه.
کوين مادر خود را به آغوش مي گيرد و بعد با او خداحافظي مي کند.

12.داخلي-سوئيتي در يک هتل-شب
 

همه جا تاريک است. ما کجا هستيم؟ دري در يک اتاق ديگر باز مي شود. صداهايي شنيده مي شود. کوين و مري آن هستند. آنها خوشحالند و مي خندند. معلوم است که شب خوبي را پشت سر گذاشته اند. يک لحظه چراغي روشن مي شود و ما مي توانيم به اطراف اين سوئيت نظري بيندازيم. و بعد...
کوين (صداي خارج از قاب): صبر کن. خاموشش کن.
کوين (صداي خارج از قاب): چشم هاتو ببند.
دوباره صداي خنده ها بيشتر مي شود. سايه هايي از کنار ما مي گذرند.

13.خارجي-سوئيت هتل-بالکن-شب
 

کوين پشت سر مري آن است. کوين با دستان خود، جلوي چشمان مري آن را گرفته است. کوين دستانش را بر مي دارد، اما چشمان مري آن همچنان بسته مي ماند.
کوين: بسه ديگه. چشم هاتو باز کن.
مري آن (چشمان خود را باز مي کند)واي!

14.خارجي-سوئيت هتل-بالکن-شب
 

رو به رو، منظره اي زيبا دارد. رو به رو، افق نيويورک است.

15.خارجي-سوئيت هتل-بالکن-شب
 

آن دو به رو به رو خيره شده اند و از ديدن منظره لذت مي برند.

16.خارجي-ميدان فول-نماي معرف-روز
 

دوربين به دور شش ساختمان بزرگ دادگاه مي چرخد.

17.داخلي-صحن دادگاه-روز
 

اينجا يک دادگاه جنايي است. همه اعضاي هيئت منصفه روي نيمکت هاي خود نشسته اند. قاضي نيز حضور دارد. ميسل، وکيل مدافع روبه روي هيئت منصفه ايستاده است. معلوم است از آن وکيل هاي کارکشته نيويورکي است و البته کمي ترش رو. مردي که ابداً ظاهري درست و خوب ندارد، مورد سؤال ميسل واقع شده است.
ميسل: آقا شما به عنوان يکي از اعضاي هيئت منصفه نظرات قبلي راجع به وام و پس انداز رو تأييد مي کنين؟
مرد: چي؟ به نظرتون من بانک دارها رو دوست دارم؟
کوين و هيث کنار هم نشسته اند. کوين با اشاره از هيث مي خواهد به ميسل بگويد به کنار آنها بيايد. هيث به ميسل نگاه مي کند و بعد دستش را براي او تکان مي دهد.
ميسل: عالي جناب، ممکنه چند لحظه با همکارم صحبت کنم.
از زاويه اي ديگر ميز مربوط به وکيل هاي مدافع را نگاه مي کنيم. کنار هيث و کوين، متهم نشسته است. او بانکداري است که لباسي خوش دوخت به تن دارد. ميسل به آنها ملحق مي شود.
کوين (به ميسل): اونو ول کن. به شماره شش و هشت هم کاري نداشته باش.اگه با من باشه مي گم از خير شماره دوازده هم بگذر.
ميسل: شماره شش؟ حتماً داري شوخي مي کني؟ اون اولين انتخاب منه.
کوين: ولي اون اولين اخراجي منه.
ميسل: و شماره هشت؟ يا اون مو بلنده؟ اين کار احمقانه ست.
کوين: کفش هاشو مي بيني؟
ميسل: ببين بچه جون، شايد تو توي فلوريدا خيلي آدم موفقي باشي، ولي اينجا نيويورکه؛ منهتن. ما اينجا نمي خوايم پرتقال ها رو آب لمبو بکنيم.
کوين: اون هر شب کفش هاشو واکس مي زنه. لباس هاشم خيلي تروتميزه. شايد اون با تو رفتار برادرانه اي داشته، ولي من مردي رو مي بينم که زير تختش يه اسلحه قايم کرده. (مکث مي کند) و شماره شش؟ همون که محبوب توئه. اون ديگه اسقاطيه.
ميسل: اون يه معلم کاتوليکه. (به هيث) اون به ضعف هاي انساني ايمان داره.
کوين: نه. معلومه که اون يه چيزايي رو از دست داده. يه کم عوضي به نظر مي رسه. يه نفر اونو آزار داده و اون مي خواد انتقام بگيره.
ميسل: تو اينا رو از کجا مي دوني؟
کوين (صادقانه): نمي دونم.
ميسل (به هيث): ببين، يا تو بايد جلوي اين تاپاله خوش شانس رو بگيري يا من مي زنم به چاک
هيث: پس تو بزن به چاک
ميسل (مکث مي کند): باشه. يه معامله مي کنيم (به کوين) من هيئت منصفه رو به تو واگذار مي کنم. بقيه ش با خودت.
متهم به حفره اي درون کوين خيره مي شود.

18.خارجي-ميدان فولي-دادگاه-روز
 

کوين از ساختمان دادگاه بيرون مي آيد. او هيچ عجله اي براي رفتن به خانه ندارد. به نظر مي رسد دوست دارد همان جا بماند.
آن سوي خيابان مردي ايستاده است. يکي از خيل عظيم مردمي که در رفت و آمدند. به غير از اين مرد، بقيه مردم از کنار کوين مي گذرند. مردي کوين را زير نظر دارد. گويي دارد با نگاهش کوين را تحسين مي کند. اين مرد جان ميلتون است. اکنون کوين ناپديد مي شود و ميلتون به مردم رهگذر ملحق مي شود. او به طرف ايستگاه مترو مي رود. مرد از پله ها پايين مي رود و ما دوباره بر مي گرديم به ...

19.خارجي-ميدان فولي-روز/شب (گذر زمان)
 

روز به طور ناگهاني شب مي شود.

19 (الف). خارجي-ميدان فولي
 

شب، روز مي شود و دوباره روز، شب مي شود.

20.داخلي-سوئيت هتل-شب
 

مري آن به تنهايي دارد تلويزيون نگاه مي کند. باقيمانده شام روي ميز است. معلوم است که از آمدن آنها به اين هتل، چند هفته اي گذشته. پيشخدمت روي ميز را تميز مي کند.
کوين وارد مي شود و نگاهي به اطراف مي اندازد. او مقداري از يک گوشت سرخ شده سرد را برداشته و مي خورد.
مري آن (در حالي که به تلويزيون نگاه مي کند): مادرت زنگ زد. حالش اصلاً خوب نبود.
کوين: انگار حق با اون بود.
مري آن: چي شده؟ (به بالا نگاه مي کند) تو حالت خوبه؟ چيزي شده؟
کوين: اونا بهم سي و هشت دقيقه فرصت دادن که موضوع رو بررسي کنم.
مري آن: اه... (او به طرف کوين مي آيد) کوين، عزيزم، خيلي متأسفم. اونا خيلي ازت انتظار دارن. اون مرد مقصره و تو نتونستي هيئت منصفه رو راضي کني.
کوين: آره، ولي...
مري آن: کوين...
کوين (مي خندد): اون تبرئه شد.
مري آن: خداي من
کوين: در عرض سي و هشت دقيقه، هيئت منصفه مال من بود.
مري: آفرين کوين
کوين: بايد بزنيم بيرون

21.داخلي-لابي يک شرکت حقوقي-روز
 

ميلتون، چادويک، واترز. اين کلمات بر تخته سنگي روي ديوار حک شده است. دکور شرکت سرد، دراماتيک و شگفت آور است. مسئول پذيرش، آدمي کاملاً جذاب است. کوين بهترين لباسش را پوشيده و همراه هيث راه مي رود.
هيث: متأسفم که بايد يه کم منتظر بموني، آخه اقامت آقاي ميلتون توي اندونزي بيشتر از اون چيزي که انتظارداشتيم، طول کشيد.
کوين به منظره بيرون نگاه مي کند.
هيث: بد نيست، نه؟ اگه بخواي مي توني با خيال راحت اونجا رو تماشا کني، ولي من وقتي اولين بار اومدم اينجا، فکر افتاد روي زمين.

22.داخلي-راهروي شرکت-روز
 

اتاق هاي شرکت. يک اتاق مرکزي بزرگ. اتاق ها دور اين فضا قرار گرفته اند.
وکلا در اندازه ها و اشکال مختلف وارد مي شوند. دستياران-مرد و زن-در اشکالي متحدالشکل، ظاهري جذاب دارند. در پس زمينه، تجارت کاملاً حکمفرماست.
هيث (در حال قدم زدن): حدود چهل شريک در اينجا سرمايه گذاري کردن. ما حدود ششصد عضو وابسته داريم. اينجا شعبه اصلي ماست، اما ما يه شرکت کاملاً بين المللي هستيم. آدم اصلي آقاي ميلتونه که به خوبي از پس همه کارها بر مي آد. علاوه بر مشتري هاي اصلي، ما در بيست و پنج کشور خارجي نمايندگي داريم؛ خاورميانه، منطقه بالکان، آمريکاي مرکزي، غرب آفريقا. کار جالبيه، ولي مسافرت هاش زياده.
کوين و هيث از دري باز عبور مي کنند.
هيث (صداي خارج از قاب): آقاي ميلتون در عرض پونزده دقيقه، برنامه تو رو بهت مي ده.

23.داخلي-شرکت حقوقي-دفتر کريستابلا-روز
 

از خلال يک پنجره بزرگ، زني را مي بينيم که در دفترش قدم مي زند. او يک گوشي را به گوش دارد و درست مثل ايتاليايي ها با حرکات زياد دست و سر حرف مي زند. اسم اين زن کريستابلاست. او يکي از وکلاي موفق اين شرکت است. او بر مي گردد و به کوين که دارد او را تماشا مي کند، خيره مي شود. او ديگر محو مي شود.

24.داخلي-راهروي شرکت-روز
 

حالا هيث از کوين فاصله گرفته است. کوين با عجله خودش را به او مي رساند.

25.داخلي-شرکت حقوقي-يک کريدور قوس دار- روز
 

کوين ناگهان متوجه پله ها مي شود و از شش پله پايين مي رود.
هيث: بيا ديگه. (مي خندد) از اينجا خوشم مي آد.
کف شرکت از شيشه است. اکنون ما شصت طبقه از زمين فاصله مي گرفته ايم. پلي بين دو آسمان خراش .
هيث: يه روز، درست همون جايي که تو واستادي، يه سناتور رو ديدم که توي شلوارش ادرار کرد.
کوين: عجب چيز محشريه
هيث: آقاي ميلتون منتظرتوئه. موفق باشي.
کوين به جلو مي رود. او بدون اين که کاري بکند، با دري باز مواجه مي شود.

26.داخلي-دفتر ميلتون-روز
 

قبل از هر چيز، گرد بودن دفتر، جلب توجه مي کند. اينجا، دفتري بزرگ است. ديوارها از سنگ ساخته شده اند. دفتر هيچ پنجره اي ندارد. نورهايي طبيعي و داماتيک از بالا، دفتر را روشن کرده اند. همه چيز زيادي خشک و تميز است. هيچ کاغذي در هيچ جا ديده نمي شود.
کوين وسط اين فضا ايستاده و آن را بررسي مي کند.
ميلتون (صداي خارج از قاب): درست پشت سر تو
کوين بر مي گردد. آقاي ميلتون آنجاست.
ميلتون: متأسفم. منظوري نداشتم.
کوين: نه، هيچ اشکالي نداره. (دستش را دراز مي کند) کوين لومکس. آن دو با يکديگر دست مي دهند.
ميلتون: جان ميلتون
کوين: از ملاقاتتون خوش وقتم.
ميلتون: ما تا حالا باهاتون رفتار خوبي داشتيم؟
کوين: خيلي خوب، متشکرم
ميلتون: همسرت هم راضي بوده؟
کوين: بله، حتماً. همه چيز خيلي خوب بوده.
ميلتون: خوبه. اين راز ماست. ما تو رو با مهربونيمون مي کشيم.
ميلتون، گرد اتاق چرخي مي زند.
ميلتون: راز تو چيه؟
کوين: نمي تونم بگم
ميلتون: تو يه دادستان بودي.
کوين: بعد از مدرسه حقوق. پنج سال در جکسون ويل.
ميلتون: درست شصت و چهار حکم. عجب رقمي!
کوين: ولي هميشه توي دادگاه بودم.
ميلتون: موضوع چيه؟ يه روز اونا رو مي ندازي توي زندان و يه روز آزادشون مي کني!
کوين: ديگه برام عادت شده!
ميلتون: انگار اين طرف پولش بهتره، مگه نه؟
کوين: خب، آره
ميلتون: اون معلم رياضي. پرونده گيتس رو مي گم. شنيدم حسابي شاهکار زدي.
کوين: نه بابا، دادستان بي عرضه بود.
ميلتون: واقعاً. پس فکر مي کني اون يارو گناهکار بود؟
کوين: من اين حرف رو نزدم.
ميلتون: پس چي گفتي؟
کوين: من اون پرونده رو با يه وجدان پاک شروع کردم
ميلتون: من مطمئنم که تو يه رازي داري.
کوين: دستشويي مردونه. (مکث مي کند) دستشويي مردونه دادگاه منطقه دووال کانتي. توي ديوار دستشويي يه حفره بود. اون ديوار اتاق هيئت منصفه هم بود.(مي خندد) پنج سال من از اون حفره به حرف هاي هيئت منصفه گوش مي دادم.
ميلتون: عجب! خوشم اومد... با من بيا.

27.داخلي-دفتر ميلتون-يک در-روز
 

ميلتون به طرف يک در بزرگ مي رود و دکمه اي را فشار مي دهد. در بازمي شود.

28.خارجي-تراس دفتر ميلتون-روز
 

بعد از باز شدن در، بازتاب نور تابيده شده بر يک استخر را مي بينيم. آب تا لبه تراس را گرفته است. از وسط استخر يک راه رفت و آمد کم عرض ديده مي شود. اکنون ما پنجاه طبقه بالاي شهر هستيم. وقتي کسي از اينجا به پايين نگاه کند، قطعاً سرگيجه آور است.
ميلتون: چي فکر مي کني؟ خيلي ها نمي تونن اينجا رو تحمل کنن.
کوين: آرامش بخشه
ميلتون: دقيقاً. (از اين حرف خوشحال شده است) تو بايد فرم استخدام تو پر کني... خب راجع به خانواده ات برام بگو. پدرت چي کار مي کنه؟
کوين: اونو هيچ وقت نديدم. قبل از اين که به دنيا بيام، ما رو ترک کرده بود. مادرم منو بزرگ کرد. فقط ما دو نفر.
ميلتون: دوباره ازدواج نکرد؟
کوين: بار اول هم ازدواج نکرده بود.
ميلتون: توي گينزويل نبايد کار آسوني باشه.
کوين: من که فکر مي کنم هيچ جا آسون نيست. ( به پايين نگاه مي کند) وحشتناکه.
ميلتون: وقتي به پايين نگاه مي کني، يه کم فرق داره، مگه نه؟ (مکث مي کند) خب راجع به مادرت برام بگو. اون چه جور آدميه؟
کوين: اون دختر يه واعظه. آدم سختگيريه. از وقتي يادم مي آد توي يه مرغ دوني کار مي کرده. هميشه در حال کار کردنه. يه کليسا داره که اونو خيلي دوست داره. معمولاً توي کليسائه. اگه هم بيرون از کليسا باشه، داره کارهاي عام المنفعه مي کنه.
ميلتون: «مراقب باشيد که من شما را همچون ميشي به ميان گرگ ها فرستاده ام.» کارهاي اون روي تو هم اثر داشته؟ منظورم کتاب مقدسه. يا کليسا.
کوين: من آدم آزادي هستم؛ رها براي به خدمت گرفتن زمان
ناگهان بين آنها سکوتي حکمفرما مي شود. آنها در سکوت به منظره پيش رو و پايين نگاه مي کند.
ميلتون: اون پايين پر از مشتري هاي بالقوه ست.
کوين: شما مجبور نيستيد منو گرفتار نيويورک بکنين.
ميلتون: تو اينجا رو دوست داري، مگه نه؟
کوين: الان ما داريم مذاکره مي کنيم؟
ميلتون: ما هميشه همين کار رو مي کنيم.
کوين: چرا شما به يه بخش کيفري احتياج دارين؟
ميلتون: به خاطر اين که مشتري هاي ما هم قانون رو مي شکنن؛ درست مثل بقيه مردم. من دوست ندارم اونا رو توي خيابون ها ول کنم.
کوين: دارين به من يه کار پيشنهاد مي کنين؟
ميلتون: دارم بهش فکر مي کنم. تو آدم با استعدادي هستي. قبل از اين که بياي اينجا، مي شناختمت. اما يه چيز ديگه هست که منو شگفت زده مي کنه.
کوين: اون چيه؟
ميلتون: فشار. با فشار همه چيز عوض مي شه. بعضي از مردمي که تو بهشون فشار مي آوري، متوجه خيلي چيزها مي شن و البته بعضي هاشون مي شکنن. تو مي توني استعدادت رو به خدمت اراده ت در بياري؟
کوين: کي راجع به پول حرف مي زنيم؟
ميلتون: اون که آسون ترين بخشه.

29.خارجي-ساختمان لومکس و خيابان-روز
 

اکنون ما بالاتر ا زسنترال پارک هستيم. يک ماشين مرسدس کنار جدول خيابان پارک مي کند.
هيث (صداي خارج از قاب): بيمارستان سينايي يه کم بالاتر از همين خيابونه. چند تا مدرسه عالي هم اينجاست.
راننده در ماشين را باز مي کند. هيث، کوين و مري آن از ماشين پياده مي شوند.
در همين لحظه گروهي از بچه مدرسه اي هاي يونيفورم پوش از ساختماني بيرون آمده و به طرف اتوبوسشان مي روند.
هيث: اين ساختمون مال آقاي ميلتونه. سال ها پيش اونو خريده. مي بينين که بچه ها يکي از همسايه ها به حساب مي آن.

30.زاويه سر بالا
 

آنها به ساختمان نگاه مي کنند. اين ساختمان کمي قديمي به نظر مي آيد؛ از آن ساختمان هايي که قبل از جنگ ساخته شده اند، با اين حال در نوع خود، منحصر به فرد است.

31.داخلي-پاگرد آپارتمان لومکس-روز
 

اينجا را بايد پيچ قرن ناميد؛ جايي باوقار. دو آپارتمان هم طبقه در اينجا ديده مي شود. جکي هيث منتظر آنهاست. او زني سياهپوست است و از ظاهرش اين طور به نظر مي آيد که بايد در اوايل سي سالگي باشد.
در آسانسور باز مي شود. مري آن بيرون مي آيد. و به دنبال او، کوين و هيث.
جکي: تو بايد مري آن باشي... خيلي خوش آمدي... من جکي هيث هستم.
مري آن: چقدر خوبه که شما اينجا هستين.
جکي: لطف داري. ما هم همين جا زندگي مي کنيم.
مري آن: شوخي مي کنين؟
هيث: نه، همين جا هستيم.
کوين: يعني تو اين طبقه دو تا آپارتمان هست؟
جکي (به همسرش): مگه بهشون درباره آپارتمان ها حرفي نزدي؟
هيث: فکر کردم بعداً مي شه درباره اش حرف زد.
در آپارتمان باز شده و ما وارد آن مي شويم.

32.داخلي-آپارتمان لومکس-روز
 

اينجا همه چيز رؤيايي به نظر مي رسد. آپارتمان بسيار شيک و تميز است. سقف، دوازده پا ارتفاع دارد. اتاق ها بزرگ و خوش ساخت هستند. يک هال مرکزي بزرگ. آپارتمان به لحاظ نورگيري فوق العاده است. کوين و مري آن در هال قدم مي زنند.
آنها مجذوب آپارتمان شده اند؛ يک شگفت زدگي کامل.
هيث: معماها به همچين جايي مي گن کلاسيک نوع هشت.
جکي: داديم همه جا رو سفيد کردن. قبل از اين که بخواين رنگ آپارتمان رو عوض کنين، اين طوري بهتر مي تونين اونو تماشا کنين.
مري آن: چي رو عوض کنيم؟
جکي: مي تونين رنگ آپارتمان رو خودتون انتخاب کنين.
هيث: فقط اجازه بدين من يه چيزي رو بهتون اعلام کنم. (بر مي گردد) توي شرکت آدم هاي حسود زيادن. ولي اينجا از اونا خبري نيست. اينجا واقعاً همه چيز خوب و عاليه. پس لذت ببرين.
جکي: الان ما شش ساله که اينجا زندگي مي کنيم.

33.خارجي-بالکن آپارتمان لومکس-روز
 

درهاي فرانسوي باز مي شوند. کوين بيرون مي رود . مري درست پشت سر او مي ايستد.
آنها از روي بالکن به پارک خيره مي شوند.
مري آن: تو واقعاً براي اونا اين همه ارزش داري؟
کوين: اميدوارم که اين طور باشه.
مري آن: بايد از خداشون باشه که تو رو استخدام کنن.
کوين:ببين مري، مي دونم من باعث شدم که تو بياي اينجا. اگه تو بخواي برگردي خونه، منم باهات مي آم.
مري آن: آره، حتماً. يعني بر گرديم گينزويل؟ تو مي توني برگردي تا دوباره مجبور باشي چند مشتري کش بري و منم که بايد برم ماشينمو دوباره از آکامين پس بگيرم. اگه تو اون شهر باشيم خيلي زور بزنيم شايد بتونيم پنج سال ديگه صاحب يه بچه بشيم و اون وقت بايد آخر هفته توي سواحل خليج آواره باشيم ( مکث مي کند) تو داري منو دست مي ندازي؟
مري آن مي خندد. کوين به طرف او مي رود.
منبع: ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار 29